پنجشنبه, دسامبر 10, 2009 بدست .:HoDa:.
موجودات افسانه ای زیادی وجود دارن…
از جمله: هابیت ها و ترول ها و دورف ها و الف ها و گابلین ها و پریزادها و سانتورها و سایرن ها و گرگینه ها و خون آشام ها و…
هر کدوم مزایایی دارن و معایبی… اما از بینشون، من همیشه عاشق خون آشام ها (Vampires) بودم. یعنی اگر یه روز قرار بود تبدیل به یکی از این موجودات بشم، بدون شک میخواستم خون آشام باشم!
خون آشام ها شیکن! لباس های قشنگ می پوشن، مهمونی های خوشگل می گیرن، چشماشون رنگای خوشگل خوشگل می شه، روزا خوابن و شبا بیدارن (البته توی داستان هایی مثل twilight خون آشام ها رو موجوداتی بدون خواب توصیف کرده که آفتاب هم آسیبی بهشون نمی رسه، اما در اکثر روایات، نور خورشید باعث مرگ خون آشام ها می شه!!)…
در کل من دوستشون دارم!
البته الف ها هم خوبن ها (لگولاس و آروِن رو توی ارباب حلقه ها خاطرتون هست که؟)… هم خوشگلن، هم نامیرا! هم به اون زبون باحال سرزمین های میانه (اسمش یادم نیست!
) صحبت می کنن… ولی در هر صورت خون آشام ها یه کلاس دیگه ای دارن!!
شما اگر بهتون می گفتن می تونید تبدیل به یکی از این موجودات بشید کدوم رو انتخاب می کردید؟
برای شناخت بیشتر، لینک این جک و جونورا رو از ویکی پدیا براتون گذاشتم…
ارسال شده در روزنوشت ها | بیان دیدگاه »
سه شنبه, دسامبر 8, 2009 بدست .:HoDa:.
اول- چرا اینقدر به نوشتن خاطراتمان علاقمندیم؟ حتی وقتی که هنوز زنده ایم، می خواهیم وجودمان را، مانند سگهایی که به شیر آتش نشانی می شاشند اثبات کنیم. عکس های قاب کرده مان را، دیپلم هایمان را، کاپ های روکش نقره شده مان را به نمایش می گذاریم؛ حروف اول ناممان را روی ملافه هایمان می دوزیم، ناممان را روی تنه درختان حک می کنیم، یا با خط بد روی دیوارهای دستشویی می نویسیم. همه اینها زائیده یک احساس است: امید! یا به کلام ساده تر: جلب توجه! حداقل در پی شاهدی هستیم. نمی توانیم تحمل کنیم صدایمان، مانند رادیویی که از کار می افتد، سرانجام ساکت شود.
آدمکش کور – مارگارت اتوود – نشر ققنوس
دوم- یادم نیست، ولی فکر کنم اوایل تابستون پارسال بود که این کتاب رو خریدم… از شهرکتاب برج آرین! اولین چیزی که منو جلب کتاب کرد، اسمش بود و بعد اون آرم دایره شکل روی جلد که توش نوشته شد بود: برنده جایزه بوکر سال 2000. حتی نمی دونم این جایزه بوکر چی هست (الان می رم تو ویکی پدیا می بینم) اما می دونستم که یه دلیلی داشته که این کتاب «برنده» شده… معمولاً کتاب های برنده، یا متفاوت هستن، یا شروع کننده یه موج جدید توی نویسندگی… نظر منو می پرسی، آدمکش کور، هر دوی این خصوصیات رو داره!
سوم- نوشتن برای من به جز همه دلایلی که خانم اتوود گفته، یه دلیل دیگه هم داره… تخلیه روحی!
گاهی که حس می کنم ذهنم داره متلاشی می شه، نوشتن برام می شه عین یه قدح اندیشه و رشته های افکارم رو از شقیقه ام می کشم بیرون و خالی می کنم توش (ر.ک. هری پاتر)… باور کنید خیلی سبک می شم!
چهارم- یه جایی، توی یکی از قسمت های سریال هاوس، دکتر کامرون با یه زن در حال مرگ دوست می شه و خیلی صمیمی می شه و وقتی می میره خیلی غصه می خوره. وقتی هاوس بهش می گه چرا با خودش اینکار رو می کنه، جواب می ده: وقتی یه آدم خوب از این دنیا می ره باید یه اثری داشته باشه، باید یکی ناراحت بشه و دلش براش تنگ بشه، باید یکی دلش بشکنه و براش گریه کنه… این حق اون آدم خوبه!
آخر- چند تامون می خوایم هر جوری شده اثری از خودمون توی دنیا باقی بذاریم؟… چند تامون لیاقت داریم بعد از رفتنمون اثرمون توی دنیا باقی بمونه؟… سوال سختیه برای جواب دادن!
ارسال شده در Daily Book, روزنوشت ها | 14 دیدگاه »
دوشنبه, دسامبر 7, 2009 بدست .:HoDa:.
دیروز یه نیمچه سکته ای زدم!
جداً چرا بعضی آدما وجدان ندارن؟ نه تنها شایعه می سازن، بلکه شایعه رو می پراکنن (!) و از اون بدتر میان به یکی می گن که وسط مهمونی یهو داد بزنه: نــــــــــــــــــــه!!
خانوم خوشگل محترم عزیز، وسط گپ و گفت های خشنگ خشنگ خانوما، یهو دلقی می گه: «راستی شنیدی مسعود کیمیایی مُرد؟!»
عکس العمل بنده که دو خط بالاتر ذکر شد! بعدش هم اشک تو چشام جمع شد، بعدترش هم یه سه چار بار دیگه گفتم نه، بعدش تازه یادم افتادم بگم منبع خبرت کجاست؟
ایشون هم فرمودن که پسره 13-14 سالشون گفتن
البته حال دگرگون شده ی من تا همین امروز صبح که اینترنت رو زیر و رو کردم و خوشبختانه حتی خبری از کسالت مسعود کیمیایی پیدا نکردم، ادامه داشت!
ولی الان یه کم بهترم! یه آب قند هم بدید دستم بد نیست!
.
.
ما آخر نفهمیدیم امروز دانشگاه ها تعطیل بود یا نه
اما خب شایعه اش در حد بسیار قوی دیروز دهن به دهن می چرخید
مهسا جان (یکی از اقوام سبز سبز) که در اوج امیدواری، یه دونه آیس پک (!) نذر یک عدد سید (!) کرد که امروز تعطیل بشه
بهرحال همیشه که نمی شه دنبال اهداف انقلابی بود، گاهی هم باید اهداف امتحانی رو دنبال کرد!
.
.
امروز اصلاً شلوغ نیست… یعنی در مقایسه با 13 آبان که تو میدون فردوسی هر سه سانت به سه سانت یه مامور ایستاده بود، امروز هیچ خبری نیست!
البته بماند که امروز اون منفعت قدیمی رو واسه ما داشت و برای ورود به طرح زوج و فرد خیلی شیک از مسیر اصلی اومدیم و هیشکی نبود بگه خرت به چند من و فقط یه فرش قرمز کم بود که شکوه و جلال ورودمون تکمیل بشه…
بالاخره این محمود یه نفعی هم باید واسه ما داشته باشه دیگه! نمی شه که رئیس جمهور کلاً بی بخار باشه که!!
ارسال شده در روزنوشت ها | 12 دیدگاه »
پنجشنبه, دسامبر 3, 2009 بدست .:HoDa:.
تصور کن تو یه فول پرفسور از دانشگاه هاروارد و استاد دانشگاه تهرانی که کلی کتاب نوشتی و خرج کردی و مو سفید کردی و تحقیقاتی انجام دادی که یه کشور رو زیر و رو کرده و خلاصه توی رشته خودت، کارت خیلی درسته!
بعد یه فوق لیسانسه از دانشگاه آزاد دورقوز آباد میاد می شه استاد یکی از درسای دیگه مرتبط با رشته تو با پارتی بازی و تقلب و گاوبندی (!) و خلاصه همه روش های غیر انسانی دیگه، می شه مدیر گروه و رئیس تو!
بعد می شینه اظهار فضل می کنه و همه تحقیقات و کارای تو رو زیر سوال می بره و بعد تازه بهت تهمت هم می زنه که این آقا از منابع دانشگاه دزدی و اختلاس کرده، وگرنه از کجا آورده فلان ماشین رو سوار می شه؟!
جناب عالی دقیقاً برای من توصیف کن تا کجات می سوزه؟!
.
.
کاری به خوب بودن و بد بودن هیچکس ندارم… اما جداً گاهی دلم برای امثال هاشمی رفسنجانی و موسوی کباب می شه…
اون اوایل انقلاب و سالهای جنگ که اینا در صدر مملکت بودن و داشتن کشورداری می کردن، این مرتیکه میمون کجا بود؟! یه بچه بیست و چند ساله علاف!!
یا اصلاً از اون عقب تر… اون سالهای قدیم و زمانی که هاشمی کنار افرادی مثل خمینی مشغول مبارزات بود و از ثروت مادرش خرج انقلابی می کرد که الان همه صاحبش شدن غیر از خودش، ایشون کجا تشریف داشت؟ احتمالاً مشغول شنا (!) بوده!!! 
جداً چی می کشن اینا که مجبورن خیلی حرفا رو توی دلشون نگهدارن و دق نکنن؟!!
ارسال شده در روزنوشت ها | 25 دیدگاه »
چهارشنبه, دسامبر 2, 2009 بدست .:HoDa:.
لوکیشین: هال خونه اقدس خانوم اینا!
زمان: سر ظهر
دکوپاژ: دوربین در زاویه قرار داره، پنجره های قدی که پرده هاش کنار زده شده و آفتاب کله ظهر پائیز که پهن شده وسط اتاق و حیاط نقلی که سه پله پائین تر از سطح خیابونه از پنجره پیداست. کف اتاق بساط سبزی پاک کنی براهه…
کاراکترها: اقدس خانوم، زری جون، پری جون!
زری جون- راستی ببینم، عروس بزرگه فاطی رو دیدی؟
اقدس خانوم- همون قد درازه؟
ز- آره دیگه، همون که تازگی اومده این محل
الف- واه واه!! چه افاده ای هم داره
پری جون- آره بابا! دیروز تو بقالی حسن آقا دیدمش… جواب سلامم رو هم بزور داد
ز- آره! خود فاطی بدبخت هم مونده با این چیکار کنه
الف- اصلاً مثل خلا می مونه… بقول مجری به خانه برمیگردیم، تعادل روانی نداره!
پ- شنیدم می خواد یه عروس دیگه هم بگیره؟
ز- عقلش کمه والا! همین که زائیده بزرگ کنه، بعدی پیشکش!
پ- والا! البته انگار پسر کوچیکه خودش یکی رو زیر سر داره!
الف- آره! راستی دیدی چه بر و رویی داره؟ ماشالا خیلی خوش قد و بالاس! دیروز دیدمش، از این کت شلوار گرون هام تنش بود.. چی چیه هی تبلیغش رو می کنه تلویزیون؟ همین که شربت می ریزه روش، لک نمی شه
پ (با حرکت همزمان چشم و ابرو و سرو گردن)- نانو!
الف- آره همون! اصلاً چی هست این نانو؟
ز- والا می گن شما متر رو در نظر بگیرین ! بعدش هم میکرومتر که یک میلیونیوم متره، حالا نانو دیگه یه چیزیه خیلی ریزتر از میکرومتر!
الف- آهان!!
همگی سری به معنای شیرفهم شدن تکون می دن و به پاک کردن سبزی ادامه می دن!
.
.
.
.
تو رو به اونی که می پرستید!… این گفتگو قابل تحمل تر بود، یا این گفتگو؟!
بعداً نوشت: یه Category به وبلاگم اضافه کردم به اسم «لینک دانلود»… همه نوشته هایی که توش یه چیزی برای دانلود وجود داشته باشه، جزو این دسته هم می ره
ارسال شده در روزنوشت ها | 11 دیدگاه »
سه شنبه, دسامبر 1, 2009 بدست .:HoDa:.
داستان نوشتن خیلی پروسه جالبی داره که فقط اونایی که تجربه اش کردن می دونن منظورم چیه!
احتمالاً یه روز، یه جا، توی خیابون، توی ماشین، موقع استراحت، توی حمام (!)، سر غذا، حتی توی خواب، یهو یه چیزی یادت میاد، توجهت رو جلب می کنه… یه سوژه که وقتی نگاش میکنی شاید اول بیشتر از یه صفحه نباشه، اما می تونه یه جرقه باشه برای روشن کردن یه آتیش بزرگ و جون دار!
بقول یکی از اساتید داستان نویسی، فرق نویسنده با آدم معمولی اینه که فرد عادی، -مثلاً- یه لنگه کفش که توی جوی آب افتاده و داره می ره رو می بینه و رد می شه، اما نویسنده مکث می کنه و در نهایت -باز هم مثلاً- داستان زیبایی مثل چکمه رو از همین سوژه کوچیک خلق می کنه!
استارتش رو می زنی… یه طرح اولیه که هی تغییرش می دی و تغییرش می دی… گاهی این طرح اولیه رو یه روز، و گاهی سالها توی ذهنت بال و پر می دی، اما هنوز وقت نوشتن نیست! هنوز کلمات اونقدر پخته نیست که از ذهن به قلم جاری بشه… و باور کنید، کلمه باید جاری بشه تا قابل خوندن باشه… داستانی که با ضرب و زور و کتک از توی ذهن بیرون کشیده بشه، هیچکس رو جذب نمی کنه!
این قسمت از داستان نویسی رو من از همه جاش بیشتر دوست دارم. توی این مدت با کاراکترهات زندگی می کنی، باهاشون حرف می زنی، تک تک وجوه شخصیتشون رو کشف می کنی… یه روز می بینی آدم زود جوشیه، یه روز متوجه می شی قرمه سبزی دوست داره، یه بار دیگه هم می فهمی از رنگ نارنجی متنفره!
اما بالاخره یه روز می رسه که می بینی باید بنویسی… و شروع می کنی… برای این قسمت به نظر من بهترین روش، تایپ کردنه… چون سرعت فکر کردن به سرعت تایپ کردن خیلی نزدیک تره، تا نوشتن، و اگر این delay کمتر باشه، جریان کلمات از ذهن به قلم خیلی راحت تره…
اما این نوشتن خودش یه پروسه مجزا و طولانیه! یه وقت اینقدر کلمه پشت ذهنت جمع شده که با سرعت نور تایپ می کنی باز هم از ذهنت عقب می مونی…اما…
اما امان از اون روزی که یهو ببینی ذهنت خالیه و کاراکتر داستان، وسط جمله خشکش زده، یا وسط خیابون وایستاده و نمی دونه کجا بره، یا قاشق غذاش وسط زمین و هوا مونده و داره فکر می کنه بعدش چی بگه و اگر بگه عکس العمل طرف مقابلش چیه!!
اینجور وقتا هی می ری و میای و فکر می کنی، اما انگار زمان توی داستانت متوقف شده و پیش نمی ره! انگار داستان ادامه نداره… جالب اینه که مثلاً وقایع چهار صفحه بعد رو می دونی ها! اما این تیکه داستان، عین یه سیاهچاله می مونه که هر چی توش می ریزی پر نمی شه و به اون جایی که باید برسی، نمی رسی… یا می رسی، اما مسیرش اینقدر بالا پائین و سنگلاخی بوده که وقتی می رسی نفست بریده و دیگه اون صحنه ای که متظرش بودی، اون شوق و ذوق رو نداره… پس دستت رو میذاری روی BackSpace و اینقدر نگه میداری تا برگردی به همون جایی که ذهنت سکته زده بود… و دوباره فکر و فکر…
من خودم اینجور وقتا داستان رو رها می کنم… اما فکر کردن بهش رو هیچ وقت کنار نمیذارم… صحنه های زندگی خودم و دیگران رو می گردن دنبال یه قطعه پازل که با سیاهچاله فسقلی داستان من مچ باشه… این گشتن شاید خیلی کم طول بکشه، شاید خیلی زیاد! ولی بالاخره یه روز به آخر می رسه و جریان قطع شده کلمات دوباره شروع می شه…
ممکنه توی یه داستان بلند، چند بار به این مشکل بربخورم، اما همیشه ردش می کنم… فکر می کنم طولانی ترین گپ زمانی که تجربه کردم، حدود یه سال بوده! یه داستان بلند که توی دوره دبیرستان شروعش کردم و سال اول دانشگاه تموم شد… اون وسط یکسال تمام سر یه صحنه عادی جشن تولد مونده بودم و نمی تونستم جلو برم! بماند که داستان اینقدر تین ایجری و احمقانه و مطابق با حال و روز دوران بلوغ و نوجوانی بود که الان دلم می خواد یه جا نیست و نابودش کنم، اما نوشتنش برام تجربه خیلی جالبی بود!
.
.
این روزا شروع به نوشتن داستانی کردم که با همه داستان های دنیا برام فرق می کنه… یه حدیث نفس واقعیه… خیلی از نوشتنش لذت می برم… اونقدر که برای اولین بار جرات کردم و داستان رو توی یه محیط عمومی مثل اینترنت منتشر کردم… اما فقط بعد از نوشتن سه و نیم فصل، رسیدم به یه نقطه وسط افکار یکی از کاراکترها که جمله هاش وسط راه یخ زده و باهام راه نمیاد!
می دونم چی میخواد بگه، اما نمی دونم چطور بیانش کنم… و دقیقاً می دونم دو صفحه بعدش چی قراره پیش بیاد، اما ای وای از این فاصله های پر نشدنی!
باید فکر کنم… باید خیلی فکر کنم!
احتمالاً این تعطیلات پیش رو، فرصت خوبی باشه برای دوری از همه چیز و فقط و فقط فکر کردن…
ارسال شده در روزنوشت ها | 17 دیدگاه »
دوشنبه, نوامبر 30, 2009 بدست .:HoDa:.

ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد
اولین کتابی بود که از پائلو کوئلیو خوندم…
قشنگ یادمه، کامران هی گیر داده بود چرا تو پائلو کوئلیو نمی خونی؟ خیلی قشنگه.. خیلی با روحیاتت جوره… آخرش هم خودش این کتاب رو برام آورد و گفت حرف نباشه، فقط برو بخون! (یعنی فقط ببین من چه دوست پسر فرهیخته ای داشتم!! همه اش داشت منو به راه راست هدایت می کرد
)
وقتی شروع کردم، اول همراه کتاب نشده بودم… اما به جرات می تونم بگم این گنگی، کمتر از 10 صفحه طول کشید و بعد چنان منو غرق در خودش کرد که بعدش بلافاصله رفتم سراغ کنار رود پیدرا نشستم و گریستم و بعدش هم شیطان و دوشیزه پریم و بریدا و کیمیاگر و خاطرات یک مغ و کوه پنجم و………. غرق شدم در دریای افکاری که منو می برد با خودش دور دور…
یادمه بعد از خوندن کتاب کوه پنجم تا چند شب خوابش رو می دیدم… خواب مناظر جادویی کتاب، خواب پنجمین کوه…
.
شنیده بودم دارن فیلمش رو می سازن… اما اونقدر قدیم بود که یادم رفته بود!
امروز دیدم یکی از بچه ها لینک های دانلودش رو توی سایت گذاشته… چنان روحم شاد شد که نوشتن درباره فیلم های پست قبلی رو ول کردم و اومدم سراغ نوشتن این مطلب!
می دونم خیلی ها از پائلو کوئلیو بدشون میاد…
یادمه یه نقطه ای بهش می گفت دزد! 
البته دلایل منطقی ای هم براش داشت
اما من می گم حتی اگر با دزدی بتونی چنین اثری خلق کنی که شونصد بار فقط توی ایران تجدید چاپ بشه، یعنی خودت هم هنرمندی…
بماند که خیلی ها با حالت جوگیر و محض باکلاس بودن کیمیاگر می خوندن و بعد هم می خواستن بدون برن دنبال «افسانه شخصی»شون و از «شانس تازه کار»شون استفاده کنن و خوشبخت بشن! اما به نظر من این مسائل حتی اگر قابل دسترسی و واقعی باشه، باید فقط از دونستنش لذت برد… و البته امکانش هم هست که ایراد از ریسک پذیری پائین من باشه!! نمی دونم…
تنها چیزی که می دونم اینه که الان می خوام این فیلم رو دانلود کنم و برم ببینمش و کلی حالش رو ببرم!
ارسال شده در Daily Book, Daily Movie, لینک دانلود | 25 دیدگاه »
دوشنبه, نوامبر 30, 2009 بدست .:HoDa:.
حذف شد
اونایی که با فید دنبال می کنن، مدیونن اگه بیان کامنت بذارن!
عوضش بچه های خوبی باشید همین امروز میام درباره اون فیلمائی که اون پائین نوشتم براتون می گم
ارسال شده در روزنوشت ها | 2 دیدگاه »
یکشنبه, نوامبر 29, 2009 بدست .:HoDa:.
چند وقته برام سوال شده… چرا توی همه دنیا، فحش های خیلی ناجور که رگ غیرت طرف رو به جوش میاره، مربوط به مادر یا احیاناً خواهر و زن و ایناست! (البته خارجی ها نـــــی اکثراً تک فرزندن، بیشتر رو همون مامانه مانور می دن!)
یعنی مثلاً اگر بگن مادرت فلان، اشکال داره، اما اگر بگن پدرت هم همون فلان، اشکال نداره؟
چرا؟!
مادرها آسیب پذیرترن یا مهمترن یا عزیزترن یا چی؟! 
.
.
.
پ.ن.1 در عجبم آیا تیلور سوئیفت آهنگی زیباتر از Love Story هم خونده؟… چون جداً بی نظیره!
پ.ن.2 فیلم های Julie & Julia ، Harsh Times ، Gamer ، Hangover ، Pulp Ficton و Irreversible رو توی این تعطیلی ها دیدم! اصلاً هم براتون نمی گم چه جوری بود و خوب بود یا بد!! از بس که بهم غر زدید
ارسال شده در روزنوشت ها | 18 دیدگاه »
پنجشنبه, نوامبر 26, 2009 بدست .:HoDa:.
چند وقت پیش، توی انجمن یه بحثی پیش اومد درباره رعایت حق کپی رایت در ایران، به خصوص درباره مسئله موسیقی داخلی…
عده ای با وجدان بودن و می گفتن نباید هیچ البومی رو از اینترنت دانلود کرد
عده ای می گفتن این آلبوم های بی کیفیت که خودش کپی برداری از کار یکی دیگه است، ارزش نداره آدم براش کپی رایت رو رعایت کنه
یه عده بین این دو بودن، می گفتن آلبوم های خوب رو باید خرید، آلبوم های چیپ رو باید دانلود کرد (حالا اینا گوش نداده از کجا می دونن آلبومی چیپه، من نمی دونم!)
یه عده هم مثل خود من، اصلاً هیچ وقت آلبوم های داخلی رو نه دانلود می کنن، نه می خرن!!
خود من معتقدم، آلبومی که ارزش دانلود کردن داشته باشه، ارزش خریدن هم داره
توی این همه سال هم که به موسیقی گوش می دم چند تا آلبوم انگشت شمار رو خریدم
مثل اسکناس شاهکار بینش پژوه، یا آلبوم های گروه آریان، یا آلبوم دهاتی شادمهر عقیلی (که این یکی رو قشنگ یادمه، چند دفعه هی رفتم و گفت تموم شده، تا یه روز کله صبح رفتم خریدمش!) یا آلبوم فریدون آسرایی، اون اولیه که الان اسمش یادم نیست! یا آلبوم های فرمان فتحلیان… باز هم هست الان حضور ذهن ندارم!
بقیه آهنگ هایی هم که نخریدم و دانلود هم نکردم، همیشه از یه جا دستم می رسیده! یا برادرم می خرید، یا خاله ام دانلود می کرد، یا از دخترعموم می گرفتم، یا حالا بالاخره می رسید دیگه!!
البته بگم، این صحبت درباره آلبوم های داخلیه ها! خارجی ها که اصلاً راهی بجز دانلود کردن برای داشتنش نیست! تک آهنگ های غیرمجازی هم که توی ایران خواننده ها می خونن هم از این قاعده مستثنی نیست…. مثلاً من آهنگ های ساسی مانکن جون (!) رو از کجا برم بخرم؟!
القصه!!
اما همین بنده، امروز یه کاری کردم کاملاً خلاف اعتقادات راسخم!!
آلبوم عمو زنجیرباف روزبه نعمت الهی رو دانلود کردم!! 
چون واقعاً از یه ربع پیش که تو رادیو شنیدم آلبوم جدید بیرون داده، نمی تونستم صبر کنم تا گوشش بدم!
اما به خودم قول شرف دادم همین امروز عصر برم یه نسخه اورجینالش رو هم بخرم بدم به بابام بذاره تو ماشینش
آخه اون هم خیلی کاراش رو دوست داره
جداً اگر یه نفر باشه تو ایران که برای خودش صاحب سبکی باشه و صدای خوبی داشته باشه، اون روزبه نعمت الهیه!
البته بعضی آهنگ هاش منو یاد سبک فرمان فتحلیان هم میندازه… شاید به دلیل شباهت جنس صداشون هم باشه…
در هر حال، الان وجدانم همینجوری داره سیگنال عذاب به مغزم مخابره می کنه!
تا عصر نمیرم خوبه!!
.
.
پ.ن. بدلیل چالشی بودن موضوع و اینکه می دونم ییهو حرفا تو دلتون قلنبه می شه و می ترکه، کامنت های این پست بازه
ارسال شده در Daily Music, روزنوشت ها | 35 دیدگاه »