Posted on شنبه, جولای 11, 2009 by HoDa
محتاجم… بدجوری هم محتاجم… به یک عدد Fight Club که ترجیحاً سردسته اش یه آقای برد پیت خوش استیلی باشه که آی همدیگه رو بزنیم… آی بزنیم… بلکه همه خشم های زندگیم تخلیه بشه و من هم بالاخره بتونم شب ها آروم و راحت، بخوابم…

Fight Club رو ببینید.. چند بار ببینید… حتی دیدنش هم کلی احساسات نهفته آدم رو عقده گشایی می کنه…
Filed under: Daily Movie, کوتاه نوشت ها | Leave a Comment »
Posted on شنبه, جولای 11, 2009 by HoDa
اصولاً اینکه آدم بخواد خودش با خودش مسابقه بذاره کار خیلی سختیه!!
نمی دونم این امکان Rating از کی به داشبورد وردپرس اضافه شده (من هم که باااااا دقت!!) اما من امروز دیدمش!! کلی با خودم کلنجار رفتم که بذارمش یا نذارمش!!! بالاخره به این نتیجه رسیدم که شاید نتیجه اش به مزاق بنده خوش نیاد، اما اقلاً می فهمم کجا خوب نوشتم و کجا بد! یعنی اگه یه پستی بنویسم و همه تون هم توی Rating بزنید مزخرف بود، نمی رم خودمو بکشم (شاید یه کم غصه بخورم) ولی بعدش می شینم فکر می کنم که ایراد کارم کجا بوده…
از امروز می خوام با خودم مسابقه بدم… بنابراین ازتون ممنون می شم اگه از این به بعد توی نظرسنجی ای که پائین هر پست (توی لینک خود پست، نه توی صفحه اصلی) اضافه شده شرکت کنید… همه چیش رو هم بنا بر قانون مهم «فارسی را پاس بداریم»، فارسی کردم
منتظر نظراتتون هستم… 
Filed under: روزنوشت ها | 7 Comments »
Posted on شنبه, جولای 11, 2009 by HoDa
ده سال پیش، توی آخرین روزهای سال تحصیلی 77-78 یه عده دخترنوجوون، به سبک فیلم «ضیافت» مسعود کیمیایی، قراری با هم گذاشتن…
قرار بر این شد که روز 24 تیرماه سال 1388 (که فکر می کردن خیلی خیلی دوره) در روز تولد یکیشون، دور هم جمع بشن… این قرار رو توی یه دفترچه پر از خاطره ثبت کردن و گذشت…
یکی دو هفته پیش، یه SMS برام اومد که این قرار رو یادآوری می کرد… و اینبار قرار بر این شد که به جای روز بیست و هشتم، روز 18 تیر (چه روزی!) توی خونه مریم جمع بشیم…
عجب روزی بود… بعضی از بچه ها رو دقیقاً 10 سال بود ندیده بودم… یکی ازدواج کرده، یکی بچه داره، یکی نامزد داره، یکی سرکار می ره، یکی درس می خونه…
تمام مدت صدای خنده مون بلند بود… به یاد آوردن روزای پر شر و شیطنتی که به خاطرشون چه دردسرها که نکشیدیم… چه تنبیه ها که نشدیم، چه اشک ها که نریختیم… اما امروز حتی با به یاد آوردن اون اشک ها و رنج ها می خندیم…
چه جیغ و دادها که نکردیم و انواع اقسام فحش ها رو با هم ReView نکردیم و بعد یهو یادمون اومد مادرشوهر مریم طبقه بالا می شینه و ما هم درست زیر پنجره نورگیر نشستیم!! مرور شیطنت ها و شرارت ها هم که بماند… گذاشتن صندلی شکسته زیر معلم بدبخت و تقلب های تاریخی و شر و ورهایی که به جای کلمات درست می نوشتیم!! ای وای… یادش به خیر!! یه بار توی امتحان ادبیات، به یکی از دوستام، اسم «هریت بیچر استو» رو تقلب رسوندم، بعد کاشف به عمل اومد خانوم نوشته «حلیمه خجسته»!!!! فقط تو تصور کن قیافه معلم ادبیات رو وقتی این اسم رو می خوند!!!
جداً چرا هر سال که ما بالاتر می رفتیم این جمله تکرار می شد که: «شما بدترین دوره دانش آموزای ما هستین»؟!؟ چرا همیشه مامان هایی که به مدرسه احضار می شدن، از مادرای بچه های ما بودن؟! چرا همیشه جشن هایی که برگزاریش به عهده ما بود، توش یه گندی بالا میومد؟! چرا همیشه معلم های ما فراری بود و هی وسط سال معلم عوض می کردیم؟!!
هر چی که بود، در عرض یه ظهر تا عصر، یه دنیا خاطره رو مرور کردیم، کلی سر به سر هم گذاشتیم، کلی پشت سر معلم ها حرف زدیم، کلی خندیدیم و از شدت خنده اشکمون سرازیر شد… بعدش هم که خداحافظی کردیم، به هم قول دادیم به زودی زود همدیگه رو ببینیم (مخصوصاً که یکی از دوستام تغذیه خونده و الان واسه خودش کلی خانوم دکتره!! و قرار شده دسته جمعی بریم پیشش، باربی بشیم!… یا یکی دیگه شون آرایشگاه داره، که اونم قراره باز گله ای بریزیم سرش..)
ده سال پیش، توی آخرین روزای سال تحصیلی، وقتی با هم قرار میذاشتیم، حتی تصورش رو هم نمی کردیم این ده سال اینقدر سریع بگذره… و همه مون اینقدر تغییر کنیم… اما زیر این تغییرات ظاهری، هنوز 10-12 تا دختر نوجوون و شر و شیطون پنهان شده، که هنوز هم منتظره یه جرقه ان برای خنده هایی از ته دل…
خدا قسمت همه تون بکنه!!!! 
Filed under: خاطرات | 9 Comments »
Posted on چهار شنبه, جولای 8, 2009 by HoDa
نع! (بر وزن بع، به معنای «خیر» با تاکید خیلی خیلی زیاد!)
جداً نع!! خیلی منتظرش بودم، اما اصلاً و ابداً اون چیزی نبود که انتظارش رو داشتم… البته هنوز هم ارزش دیدن رو داشت، اما نسبت به سه گانه قبلی، که توقع بیننده رو با خط داستانی جذابش بالا برده بود، این فیلم، حرفی برای گفتن نداشت… انگار فقط مجبور بودن این فیلم رو بسازن که سه تا چیز رو بگن:
1- لوگن حدوداً چند سالشه
2- چه جوری متالیزه شده
3- چه جوری حافظه اش پاک شده
دیگه نه خبری از اون بازیگرای دوست داشتنی قسمت های قبله، نه خبری از هیجاناتش هست… چون همه می دونن هم لوگن زنده است، هم برادرش (که بعداً تبدیل به همون SabreTooth می شه) حتی میتونم بگم جلوه های ویژه کامپیوتریش هم ضعیف تر از قسمت های قبل بود… مخصوصاً توی اون صحنه ای که برای اولین بار، چنگال های آهنیش رو جلوی آینه خونه اون پیرزن و پیرمرده امتحان می کنه، اصلاً انگار چنگال ها، کارتونی هستن و بدجوری توی ذوق می زنه!!
درکل، تنها چیزی که باعث شد دلم نسوزه که کلی وقت گذاشتم و این فیلم رو دانلود کردم، این بود که برای دیدن هیو جکمن، توی قالب ولوورین، خیلی دلم تنگ شده بود!
.
.
.
پ.ن. بخش دانلود فیلم و سریال سایتمون، به لطف مدیران لایقش، داره روزبروز کامل تر می شه… اگر خواستید، سری بزنید
بخش دانلود سریال
بخش دانلود فیلم
پ.ن. 2 برای رفع ابهامات محتمل! عرض کنم خدمتتون که صحبت در مورد قسمت چهارم مجموعه X Men هست!! همون که اسمش با سایز نسبتاً بزرگ، تیتر مطلبه!!
Filed under: Daily Movie | 7 Comments »
Posted on سه شنبه, جولای 7, 2009 by HoDa
از اونجا که هدی بانو (!) برای خودش یکی از نوابغ قرنه، وقتی می خواد یه قولی رو بده، قبلش یه نیگا هم به تقویمش می کنه تا ببینه روز موعود، تعطیل نباشه! (استفاده از افعال معکوس!)… بنابراین شما تصور کنید الان مثلاً همون فردای وعده داده شده است!
.
.
دیدین یه عالمه آدم هستن که بهشون می گن «دکتر» ولی آدم دقیقاً نمی دونه دکتر چین*؟! بعد توی همه صنوف هم دیده می شن… از فیلم سازی بگیر، تا کشاورزی، تا سی ا ست، تا بقالی!! بعد اگر یه کم دقت کنید، به وجه اشتراک این مشاغل پی می برید… آب بندی!
والله به خدا!!! اون از فیلم و سریال هامون… ایرانیش می شه نرگس، خارجیش می شه جومونگ**… یه ذره حواست پرت بشه، قاطی اینهمه آبی که توش می بندن، غرق می شی!
سی ا ستمون هم که اصلاً کلی دکتر و فوق دکترای آب بندی داره… وگرنه چطور ممکنه چندر غاز رای رو تبدیل کنن به 24 میلیون؟ کار آبه جانم… آب!!!
کشاورزیمون هم که اصلاً دیگه هیــــــــــــــچی!!! مثلاً این آلبالو جدیدا رو دیدین؟ اصلاً رسماً حاصل پیوند بین درخت آلبالو و شیلنگ آبه!! هم سایزش تپل و چشمگیر شده، هم مزه اش، مزه آبه! آلبالو هم آلبالوهای قدیم… 4 تا دونه اش رو می خوردی، غش می کردی و ضعف می کردی و تا روش یه نون خامه ای دبش نمی خوردی، حالت نمیومد سرجاش! اما جای شما خالی، دیشب من یه نیم کیلویی از این آلبالو جدیدا رو خوردم… انگار که هیچی نخوردم… هی خوردم، گفتم بذار ببینم اثر می کنه؟ اما اثر که نکرد هیچ، بر اثر میزان زیاد آب موجود در آلبالو، دل درد هم گرفتم!! انگار که هندونه خوردم!!!
خلاصه که… اگر می بینید اینهمه بارون اومد و اینا هنوز می گن «مشکل کم آبی» به این دلیله که بارون های مربوطه در جاهای دیگه مصرف شده و واسه ما چیزی تهش نمونده!!
.
.
* چین = چی هستن!
** لازم به ذکره، هر چی جومونگِ یک طولانی و کسل کننده بود، قسمت دومش، روند داستان تند و سریع بود… کلاً از همه نظر نسبت به قسمت یکش خیلی قشنگ تر تر بود… از اونجا که می دونم همه تون عاشق جومونگین (کماکان افعال معکوس) براتون یه پست مفصـــــــــــــــل (!) در مورد قسمت دومش میذارم!! (اسمایلیِ مگه نگفتین همه مطالبم خوبه؟!)
Filed under: روزنوشت ها | 9 Comments »
Posted on یکشنبه, جولای 5, 2009 by HoDa
من اصولاً همیشه ها فکر می کردم، وقتی یه چیزی می نویسم، هیچ کس حال نمی کنه باهاش!! یعنی توی وبلاگای سابقم هم وقتی یه چیزی می نوشتم و پاش کامنت میذاشتن، می گفتم خب از سر دوستیه و از این صحبت ها!!! اما امروز تا مرز ذوق مرگیدگی مفرط پیش رفتم از بعضی حرفا… چند نفری از دوستان دلبند (بفرمائید پپسی) کامنت گذاشتن و یواشکی در گوشم گفتن «اه!! بسه دیگه… یه چیزی بنویس ما هم حالیمون بشه!»… یکیشون هم رسماً غیر یواشکی گفت با نوشته های جدیدم حال نمی کنه! حالا لابد می گید دختره ی ملنگ! بهش ایراد هم می گیرن، خر کیف می شه! اما آره… من از ایراد گرفتن های شما هم مثل چی، کیف می کنم… چون وقتی کسی به کارت ایراد می گیره، یعنی نوشته هات رو به معنای واقعی خونده، یعنی از اونچه سابقاً بودی بیشتر خوشش میومده.. البته همچین نیاز به گفتن هم نداشت ها… وقتی قبلاً کامنت های پست ها تا 20 تا می رسید و الان تا 10 تا، خب یعنی من افت کردم! ولی باور کنید این «گفتنه» خیلی چسبید…
دمتون گرم!
.
.
.
پ.ن. سعی می کنم امشب یه کم فسفر بسوزونم و فردا یه مطلب آدم وار بنویسم…
Filed under: روزنوشت ها | 16 Comments »
Posted on یکشنبه, جولای 5, 2009 by HoDa
1- کسی از شماها تا بحال دنبال شجره نامه خانوادگیش رفته؟
کار لذت بخشیه… مخصوصاً که یهو بعضی اسم های موندگار توی تاریخ رو هم قاطی اجدادت می بینی… و از همه شون شیرین تر اینکه، سرانجام برسی به اسم شریف امامی که خیلی بهش ارادت داری… البته درآوردن شجره نامه کار هر کسی نیست.. سالهای پیش، توی قم، فردی بود که اینکار رو می کرد که الان فوت کرده… کس دیگه ای رو هم در این مورد نمی شناسم!
2- کاش آدما قبل از اینکه جلوی دیگران، نقاب از چهره بردارن، یه بار توی خلوتشون اینو امتحان کنن… چهره برهنه شون رو ببینن و بسنجن… بعد خودشون رو رسوا کنن! از شنبه هفته پیش، تا دیروز، من مدام درگیر جنگ و جدلی ناخوشایند بودم که درسته که شروعش بر اثر یه خطای استراتژیک (!) خودم بود، اما ادامه اش به خاطر آدم پشت نقابی بود که داشت کم کم بند های نقاب رو از دور چهره اش باز می کرد تا خود واقعیش رو نشون بده…
3- بعد از 8-9 روز بحث و جنگ اعصاب، دیروز تمومش کردم… رابطه بیماری رو که فکر می کردم سالمه و دوطرفه… و در آخر واگذار شدم به فاطمه زهرا (ع)!! الان که فکر می کنم، می بینم امکان نداشت حسن ختامی از این بهتر برام اتفاق بیفته که آرامش از دست رفته ام رو بهم برگردونه… به دو دلیل:
- اولین و مهمترینش اینکه: اونی رو که حساب پاکه، از محاسبه چه باکه؟
- و دومیش اینکه منو به مادر مهربونم واگذار کردن… و کدوم مادریه که از خطاهای غیرعامدانه فرزندش نگذره؟
4- من خیالم از خودم راحته… من بارها و بارها، توی خلوت خودم با خدا، به محاکمه خودم نشستم… قاضی بی رحمی هم هستم در برابر خودم… اما هر بار، به جز چند تا اشتباه بی غرض، به چیزی برنخوردم… و مگه انسان جایز الخطا نیست؟
ازت ممنونم که آرامش از دست رفته ام رو بهم برگردوندی… چون یادم انداختی، در نهایت، اونی که نظرش مهمه، اون بالائیه است… نه بنده هایی که قلبشون پوشیده از غبار خطا و گناهه (مثل خود من!) و قدرت قضاوت درباره دیگران رو ندارن…
Filed under: روزنوشت ها | 10 Comments »
Posted on شنبه, جولای 4, 2009 by HoDa
وبلاگ متروک دوستم رو بهتون معرفی می کنم… به دو دلیل…
حرفهای ساده و زیباش…
موسیقی مسحور کننده اش…
اعتراف می کنم بعضی روزها فقط کاری که می کنم اینه که وبلاگش رو باز می کنم و ساعت ها به موزیکش گوش می دم… خیلی وقتا اشک توی چشمام جمع می شه، خیلی وقتا یه لبخند مات میاد روی لبم و مدت ها همون جا می مونه… اما بیشتر مواقع اشکه که غالبه… عجب سوزی داره این نوای تار… عجب سوز جانگدازی… و این روزا بدون ناله ی ساز هم اشک من و خیلی های دیگه، منتظر سرازیر شدنه…
پس می خونم عاشقانه های متروکه ای رو، که اقلاً بهانه ای حی و حاضر برای چشمای پر اشکم داشته باشم….
Filed under: روزنوشت ها | 2 Comments »
Posted on شنبه, جولای 4, 2009 by HoDa
پولی که ییهو از ناکجا آباد برسه دست آدم، هزارتومن هم که باشه، نمی دونم چرا اینقدر می چسبه!
بنده در سفری که اخیراً به جزیره پر خرج کیش داشتم، خودم که ته حسابم رو درآوردم هیچ، یه دویست تومنی هم به یکی از همسفرا قرض دادم، در نتیجه حساب بانکیم یه چیزی تو مایه های خالی بود! اما چند روز پیش که بعد از یه سری عملیات های مختلف مالی (!)، از عابر بانکم پول گرفتم، دیدم حدود هشتاد هزار تومن پول توی حسابم زیادیه!!! اول فکر کردم شاید کار همونیه که بهش قرض دادم، بعد یادم اومد اون که شماره حسابم رو نداره!!! خلاصه که از هر طرف رفتم، دیدم نه خیر، کار، کار همون باد محترمه که برام از غیب این پول رو آورده!
الان احساسم یه چیزیه مابین سرخوشی و عذاب وجدان! دوستان عزیز.. اگر احیاناً از حساب سپهر صادراتتون یه هشتاد تومنی پول غیب شده، بدونید پیش منه!!
Filed under: روزنوشت ها | 10 Comments »
Posted on پنجشنبه, جولای 2, 2009 by HoDa
وبلاگ گیلاس رو من خیلی وقته می خونم.. اما خیلی وقتا براش کامنت نمی ذارم.. چون حس میکنم کامنت «خیلی جالب بود» و «وای عزیزم من هم آره» و «کلی خندیدم» و این سبک جمله های عمومی که فقط حکم رفع تکلیف دارن، فقط توهین به نویسنده وبلاگه!
خیلی ها رو هم می شناسم که بدلیل همین خصیصه من، دیگه نیومدن وبلاگم و اگر هم اومدن، کامنت نذاشتن! انگار که کامنت گذاشتن یه بده بستونه معامله گرانه است! کلاً ماها خیلی وقتا به خیلی چیزا همین ریختی نگاه می کنیم… اگر تو اومدی من هم میام… اگر گفتی من هم می گم… اگر نشون دادی من هم نشون می دم (فکر بد نکنید… مثلاً فکر کنید برگه امتحانی که از بیست 5.5 گرفتین!)
بگذریم.. از بحث منحرف شدم.. آره می گفتم.. وبلاگ گیلاسی رو خیلی وقته می خونم.. قدیم ها برای این می خوندم که یه طنز ناب دخترونه بود… بازی کردن با کلماتی که هر روز می شنویم و اینبار بیان کردنشون به نحوی که خیلی جالب تر به نظر بیان… اما چند وقت پیش، توی وبلاگش یه شوک بزرگ به همه مون وارد کرد… شوکی که اعتراف می کنم دامنه اش به زندگی شخصی من هم رسید! و الان دوباره داره برمیگرده به اونچه که بود.. اما هم اون خیلی راه داره تا بشه گیلاسی سابق، هم ما خیلی راه داریم تا یادمون بره پشت این طنز شیرین، چه زندگی تلخی نهفته است…
این روزا باز هم وبلاگش رو می خونم.. نه به دلیل طنز ناب دخترونه اش… به دلیل طنز تلخی که توی زندگی همه مون جاریه… بعضی هامون چشمامون رو می بندیم و فقط به صدای خنده ها گوش می دیم.. اما بعضی ها ترجیح می دیم، چشمامون رو باز کنیم و خنده های مات رو روی صورت هایی با چشمای قرمز از گریه شبونه ببینیم…
Filed under: روزنوشت ها | 7 Comments »