شنبه, نوامبر 14, 2009 بدست .:HoDa:.
1- جین آستین رو همه می شناسیم… حتی اونایی که اهل کتاب و مطالعه نباشن هم شاید دیده باشن زندگینامه ی عجیبش رو در Becoming Jane
جین استین، دختری از خانواده ای معمولی بود که در تمامی مراحل زندگیش، با همسن و سالانش تفاوت داشت… علائقش، تفکراتش، رفتارش و حتی علاقه اش به نوشتن در جامعه بسته دهکده های انگلستان قدیم ناهنجار به حساب میومد… خواهر جین با از دست دادن نامزدش ضربه روحی شدیدی می خوره، خود جین با مردی آشنا می شه به اسم تام لفروی که به نظر یه فرد مغرور و از خودراضی و دوست نداشتنی میاد… اما همین فرد، با صحبت هاش و راهنمائی هاش، جین رو در راه نوشتن کمک می کنه و کم کم بینشون علاقه ی شدیدی ایجاد می شه و جین متوجه می شه این فرد، نه تنها آدم مغروری نیست، بلکه کسیه که خودش و زندگیش رو وقف خانواده اش کرده و انسان بسیار فداکاریه… اما پایان این داستان به تلخی تموم می شه و جین -مثل خواهرش- تا آخر عمر، مجرد می مونه…
2- Atonement یکی از محبوب ترین فیلم های زندگی منه… عاشق روند داستان هستم… عقب و جلو رفتن های زمانی، تکرار صحنه ها از زوایای دید مختلف (که چه توی داستان نویسی و چه توی فیلمسازی، تکنیک محبوب منه) شخصیت پردازی عالی… و پایان غم انگیز و مسحورکننده اش، که مشخص می شه هر نشانه ای از خوشبختی توی این داستان هست، ساخته و پرداخته ذهن داستان پرداز Briony ، خواهر کوچیک سیسیلیا بوده که باعث بدبختی و در نهایت مرگ غم انگیز خواهرش شده بود و اونو از عشقش جدا کرده بود… توی داستانی که Briony نوشته، سیسیلیا و روبی، بهم می رسن و با هم زندگی می کنن، درحالیکه در واقعیت، هر دو در جوانی و جدا از هم، مردن!
جمله آخر این فیلم که زبان Briony پیر گفته می شه، تا آخر عمر توی ذهن من حک شده:
!!I Gave them, their happiness
3- غرور و تعصب، شاهکار بی بدیل جین آستینه که در 21 سالگی اونو نوشته… یعنی در همون حول و حوش زمانی مشکلات حاد زندگی خودش و خواهرش… داستانی با شخصیت های وحشتناک زنده! محیطی آشنا، اتفاقات تلخ و شیرین و پایان خوش…
یه مقایسه ضمنی این اثر با زندگی خود جین آستین مشخص میکنه چرا همه چیز این داستان اینقدر طبیعی و باورپذیره
لیزی، دختری از خانواده ای معمولی، با 4 خواهره… مادر خانواده هیچ سعادتی رو بالاتر از ازدواج برای دخترانش نمی بینه… اما لیزی، دختری متفاوته.. برخلاف زنان اون دوره، عاشق مطالعه است و با رفتار بعضاً نابهنجارش، مردها رو از خودش می رونه…
جین -خواهر لیزی- با چارلز بینگلی اشنا می شه و بهم علاقمند می شن، اما با رفتن بینگلی، دچار ضربه روحی می شه و برای تجدید روحیه به لندن می ره
لیزی، با دارسی، دوست بینگلی آشنا می شه… یه مرد جوان مغرور، با رفتاری تند و زبانی گزنده… دارسی به خواهرش خیلی تعهد داره، اما فقیر نیست… اختیار زندگیش دست خودشه و مجبور نیست برای دوست داشتن، از کسی اجازه بگیره…
درست عین زندگی جین آستین، لیزی هم متوجه اشتباهش درباره دارسی می شه…
اما اون چیزی که توی این داستان با دنیای واقعی جین آستین فرق می کنه، پایانشه… جین -خواهر لیزی- به عشقش می رسه… دارسی و لیزی هم به هم می رسن… همه خوشبخت، همه خوشحال، همه با هم…
4- انگار جین آستین رو می شناسم… احساسش رو درک می کنم…
جین با نوشتن غرور و تعصب، شادی محال زندگیش رو به خودش برگردوند و…
She gave herself, her happiness
دوست دارم بدونم آیا واقعاً بعد از نوشتن این رمان، شاد بود؟!
ارسال شده در Daily Book, Daily Movie | 12 Comments »
جمعه, نوامبر 13, 2009 بدست .:HoDa:.
اون زمانی که دانشگاه می رفتم، یه روز مهشید یه کتاب آورد بهم داد به اسم آخرین گودال… یه رمان نوجوانان بود! من هم یه نگاه چپ چپ بهش کردم که: من چخوف و تولستوی و دوما می خونم و خوره کوئلیو و مارکزم، اونوقت تو برام رمان نوجوانان آوردی بخونم؟! اما اینقدر ازش تعریف کرد که من گفتم اشکال نداره، می خونمش!

خوندن کتاب همانا بسیار خوش اومدن من هم همان!! یه داستان قشنگ، با استفاده ی بسیار جالب از زمان و ربط دادن وقایع گذشته به حال و کمی چاشنی سرنوشت، که درنهایت یه هپی اندینگ محشر داشت! (دانلود کتاب آخرین گودال)
چند وقت پیش، بعد از دیدن Transformers داشتم توی imdb گشت می زدم و سوابق Shia Labouf رو بررسی می کردم که یهو دیدم توی کارنامه کاریش، یه فیلم هست به اسم Holes! فقط کافی بود صفحه اش رو باز کنم، تا با یه نگاه بفهمم که این فیلم، اقتباس از همون کتاب بوده!!
میزان ذوق زدگیم کاملاً مشخصه دیگه! اما یه مدت که دنبال لینک های دانلودش گشتم و پیداش نکردم، به کل مایوس شدم!
تا اینکه چند وقت پیش، توی انجمن و توی تاپیک درخواست لینک های دانلود، اسم این فیلم رو گفتم و در کمال تعجب، در عرض سه و نیم سوت، لینک هایی که من اینهمه دنبالش گشته بودم و نیافته بودم، رویت شد!
می تونم بگم، با وجود گمنام بودن نسبی کتاب، فیلمش خیلی اقتباس خوبی بود! یعنی آدم اینو می دید، بعد یاد اون هری پاتر آخری می افتاد، بعد گریه اش می گرفت!
وفاداری به متن اصلی و خط داستانی کتاب، توی فیلم موج می زد! نه شخصیت ها تغییر کرده بود، نه داستان! بلکه چنان جزئیاتی درش رعایت شده بود که با گذشت چند سال، قشنگ، خود کتاب رو برای من تداعی می کرد (مثل اون صحنه ای که زنه به جای لاک به ناخنش سم مار زنگی می زنه که هر کی رو چنگ می زنه، حالش جا بیاد!)
به جرات می تونم بگم توی شاهکارهای اقتباسی سینما هم فیلمی ندیدم که به این شدت به متن کتاب وفادار باشه……
(آخ! چرا دیدم! اقتباسی که از روی رمان «عشق سالهای وبا»ی مارکز ساختن هم خیلی خیلی خیلی عالی بود… مخصوصاً با بازی خوشگل خاویر باردم!)
خلاصه که، ساختن اقتباس، کار هر کسی نیست… یه فیلمنامه نویس و کارگردان امانتدار می خواد، که بتونه به خود مغرورش بقبولونه که اون جناب نویسنده، حتماً تو این کتاب یه چیزی نوشته که شده شاهکار و الان اومده زیر دست من که تبدیلش بکنم به فیلم… پس نباید من توی داستان دست ببرم و گند بزنم بهش!
والا!
.
.
پ.ن. کاراکتر مورد علاقه من تو این کتاب Kissin’ Kate Barlow بود که توی فیلم، پاتریشیا آرکت نقشش رو بازی می کرد
.
.
لینک های دانلود فیلم از رپیدشیر با کیفیت DVDRip در ادامه مطلب: به خواندن ادامه دهید »
ارسال شده در Daily Book, Daily Movie | 12 Comments »
پنجشنبه, نوامبر 12, 2009 بدست .:HoDa:.
همیشه برام سوال بود که که چرا می گن زیاد پنیر بخوری، خر می شی! چون خودم عاشق انواع پنیرم، اعم از تبریزی، خامه ای، فتا، سفید و الخ!
مادربزرگم یه بار گفت: اون قدیم، مردمی که وضع مالی خوبی نداشتن تعدادشون کم نبود! بچه های قدیم هم که مثل ماها نبودن. صبح پاشن یه چای و یه لقمه هول هولکی و از خونه بزنن بیرون…همه دهن دار (!) بودن!
والدین محترم هم برای اینکه از پرخوری پنیر –که گویا کمی گرون بوده- جلوگیری کنن، این شایعه ناجوانمردانه رو علیه چیز به این خوبی راه انداختن…
اما این صحبت الان مختص بی پول ها نیست.. پولدارا هم همین اعتقاد رو دارن! برای کشف چرائی ماجرا، از این نقطه به بعدش رو مجبوریم به تخیل و تفکرمون وابذاریم…
به نظر شخصی بنده، آدم مرفه های اون دوره، وقتی دیدن بدبخت بیچاره ها چنین رویه ای رو درباره پنیر پیش گرفتن گفتن لابد «تا نباشد چیزکی، مردم نگویند چیزها»
بعد یه نگاه به آقازاده های مفت خور و علاف خودشون کردن… بعد یه نگاه به بچه های پرتلاش و باپشتکار فقیر بیچاره ها، بعد یه دودو تا چار تا کردن و به این نتیجه رسیدن که کار، کار پنیره! در نتیجه پرخوری پنیر، تو خونه های اعیونی هم ممنوع شده!
منتها فقیرا که می دونستن چه خبره!! ولی یهو چششون افتاده و دیدن ای دل غافل! این شازده قشمشم ها زیاد پنیر نمی خورن و امر بهشون مشتبه می شه لابد واقعاً یه چیزی هست… وگرنه این مکتب رفته ها و مشق کرده ها که الکی چیزی نمی گن! در نتیجه، پنیر می ره در تحریم ابدی!!
آره جونم… خرد جمعی، خرد جمعی که می گن همینه! شما گول تعاریف دیگه اش رو نخور!
.
.
پ.ن. جریان زانودرد منو که دارید… اضافه کنید بهش دیشب رو که مجبور شدم با ماشینی که ایراد فنی (!) داره و اگر دور موتورش بیاد زیر 1500 خاموش می شه، تو ترافیک خیابون شریعتی تا خونه برم… و بدلیل همون مشکل گاز، کلاً به جای استفاده از سیستم ترمز، مجبور به استفاده از سیستم نیم کلاج بودم!! بعد الان کلاً حال زانوی چپم خیلی بهتره!
پ.ن.2 جا داره از همین تریبون مراتب عنایت خودم رو به احشامی که به اسم راننده پشت ماشین نشستن و همینطوری عشقی یهو سر خر رو کج می کنن و می پیچن جلوی آدم، اعلام دارم! (کپی رایت: بدنویس!)
ارسال شده در روزنوشت ها | 13 Comments »
پنجشنبه, نوامبر 12, 2009 بدست .:HoDa:.
همونطور که مستحضرید، من و خاله جان همکاریم… میزمون هم توی شرکت تو یه اتاقه و کامپیوترامون هم شبکه است… در نتیجه در روز حجم قابل توجهی از فیلم و آهنگ رو با هم مبادله می کنیم که جریان فیلم همیشه از اینور به اونوره و موسیقی برعکس!
دیروز بهم آلبوم جدید حمید عسکری رو داد! (شما شاهد باش ها! من نخواستم دانلود کنم که حمایت کنم… اما نذاشتن! البته حمایت من بدرد عمه ام می خورد، چون در هر صورت نمی رفتم بخرمش!)
آهنگ اولش -فرشته- که منو اصلاً شوکه کرد!! فقط می تونم بگم طفلکی بنیامین! 
باقی آهنگ هاش هم بد نبود، اما من از یکی از آهنگاش جداً خوشم اومد! اون هم به خاطر ریتمش…
اصلاً به نظر من، موزیکه و ریتمش! حتی معروف ترین موزیک های کلاسیک دنیا هم معروف شدن، چون ریتم صحیح و دلنشینی داشتن…
ترک «خنده و گریه» این آلبوم ریتم خیلی قشنگی داره… یعنی حمید عسکری باید با این ملودی ها و شعرای خیلی معمولی، بره یه نون بخوره، صد تا صدقه بده که نیما وارسته رو برای تنظیم آلبومش داشته… چون مخصوصاً تو این آهنگ، واقعاً هوشیاری خودش رو به نمایش گذاشته… علی الخصوص با اون کاری که با بهترین قسمت شعر کرده… در واقع بهتره بگم تنها بند شعر که از نظر قواعد ترانه سرایی، به استاندارد نزدیکه رو با قرار دادن صدای سازهای الکتریکی پشت ریتم عادی آهنگ، زنده و از همه آهنگ متمایزش کرده (اونجا که می گه: از دل تو رونده شدم… تا: ولی خاطرت باهامه)
اگرچه این آهنگ هم محکوم به تقلید از سبک بنیامینه (البته نه به شدت آهنگ فرشته!) ولی به نظر من نقطه اوج تنظیم نیما وارسته تو این آلبومه
لینک دانلودش رو هم نمیذارم که حمایت کنم!
ارسال شده در Daily Music | 12 Comments »
چهار شنبه, نوامبر 11, 2009 بدست .:HoDa:.
اول- از اونجا که ما جزو مرفهین بی درد طبقه بندی می شیم، صبح به صبح، بابامون با سلام و صلوات سوار ماشین شخصی می کندمون، خودش میاره سرکار، بعد هم عصر دوتایی باهم، خیلی شیک برمیگردیم خونه
دوم- خاله من، که همسن خودمه، توی شرکت همکارمه… مسیر خونه شون تا شرکت خیلی راحته… یه ذره پیاده می ره تا میدون فردوسی، بعد سوار اتوبوس های BRT می شه و می ره سمت نیروهوایی و صاف سرکوچه شون پیاده می شه
سوم- مادربزرگ من پریروزا مرخص شد و رفت خونه شون… مامان و خاله بزرگه هم رفتن پیشش… بنابراین یه روزی -که پریروز باشه- من گفتم با خاله جان دوتایی از شرکت و توسط سیستم حمل و نقل عمومی، می ریم منزل مادربزرگ
چهارم- جای شما خالی، رفتیم و توی صف سه فرسخی اتوبوس ایستادیم… هر اتوبوسی هم میومد، عینهو کنسرو آدمیزاد بود! خیلی لطف می کرد، یه نفر از بالای جمعیت خودش رو پرت می کرد بیرون و به جاش 20 نفر می چپیدن تو اتوبوس (یاد اون فیلم متروی چین افتاده بودم که مامورای مترو، آدما رو با هل و زور، می چپوندن تو!) منظره جالب مراسم بلیط اندازون ملت هم که خیلی دیدنی بود! یکی سرش رو زیر مینداخت می رفت، یکی آشغال شکلاتش رو مینداخت تو جای بلیط، یکی الکی دستش رو می کرد تو اون سوراخه که یعنی من بلیط انداختم، یکی هم در کمال ریلکسی از جلوی مامور رد شد و نگاه کرد تو چشاش و گفت بلیط ندارم!
پنجم- بالاخره بخت به ما یاری کرد و نوبت بهمون رسید که آبلمو بشیم! با خاله جان چپیدیم تو اتوبوس و به یکی از این آویزا هم که توش قوطی شامپو داره (!) آویزون شدیم که جوون مرگ نشیم… جای شما خالی، یه خانومی هم اومد پشت سرمون و کیف سه منیش رو انداخت رو کمر ما و خودش هم خیلی راحت تکیه اش رو داد به من که یه وقت خدای نکرده خسته نشه… حتی دو سه بار جاخالی دادن و من با مغز به سمت زمین پرت شدنش هم براش درس عبرت نشد!
ششم- وقتی از اتوبوس پیاده شدیم، حس می کردم زانوهام متلق به خودم نیست! وزن خودم، کیفم، اون خانومه –که ماشالا برا خودش هرکولی بود- کیف خانومه و حرکات موج مکزیکی جمعیت، حسابی حال و احوال اجداد زانوی ما رو پرسیده بود!
هفتم- امروز، که دور روز از اون واقعه تاریخی می گذره، ساق پا و زانوی من همچنان دردناکه و تا حدود شل می زنم! نه می تونم راحت بشینم، نه می تونم راحت پاشم.. کلاً حال خودم و پاهام خیلی خوبه! سلام داریم خدمتتون!
آخر- از خداوند صبر عاجل و کافی، برای اتوبوس سواران دائمی تهران آرزومندم! بوگو آمین!
ارسال شده در روزنوشت ها | 15 Comments »
سه شنبه, نوامبر 10, 2009 بدست .:HoDa:.
چه مرگم شده! به گمونم آلزایمر گرفتم!
صبح که دارم تو راه میام سرکار، با خودم کلی فکر می کنم، وقایع روزای قبل رو کنار هم میذارم و یهو از توش به یه سوژه توپ برمیخورم… اما همچین که می شینم پشت میز و صفحه «مطلب جدید» رو باز می کنم، یادم می ره چی می خواستم بنویسم!
مثلاً امروز می خواستم یه مطلبی بنویسم، حتی تیترش رو هم انتخاب کرده بودنم، جمله هاش رو هم سبک سنگین کرده بودم، الان هر چی فکر می کنم یادم نمیاد درباره چی بود!
اینجور مواقع دلم می خواد یه فحش خیلی بد بدم به زمین و زمان که الان حتی اون فحشه رو هم یادم نمیاد!!
خدایا توبه!
ارسال شده در روزنوشت ها | 24 Comments »
دوشنبه, نوامبر 9, 2009 بدست .:HoDa:.
درست یادم نیست از کی می شناسمش!
وقتی اولین بار مستقیماً باهاش صحبت می کردم، جدی بود و کمی تند… سرد بود و در عین حال که نمی خواست باهام حرف بزنه، چیزایی بهم گفت که به گفته خودش به هیچکس نگفته بود!
حرفای زیادی زدیم… و من هم اون موقع وضع روحی مناسبی نداشتم…
شده بودیم مثل دو تا آدم خسته، که ناخودآگاه به کسی که مثل خودشونه اعتماد کرده بودن… غریبه هایی که بعضی زوایای روح همدیگه رو می شناختن… و هر کدوم چیزی دارن که دیگری بهش نیاز داره…
هنوز که فکر زندگی تک و تنها، توی یه باغ سیب رو می کنم، بوی عطر سیب توی مشامم می پیچه و احساس آرامش می کنم…
.
تنهایی، نه تنهایی جسم، بلکه تنهایی روح، شخصیت آدم رو می سازه و روح رو آبدیده می کنه…
مثل یه ماراتن می مونه، که تنها حریفت، زمانه و بازنده هم همیشه توئی!
اما از نظر من، هر باختی، به این معنی نیست که تو هیچ نفعی نبردی…
شاید خودش ندونه… شاید خودش شاکی باشه… غمگین باشه… اما تنهایی، طوری روحش رو صیقل داده که هیچ غباری روش نیست… و به همین خاطر اینهمه حساسه و آسیب پذیر!
.
بعضی آدما قوی هستن…
بعضی ها ادای قوی بودن رو درمیارن…
بعضی ها هم هیچ ادعایی ندارن…
بعضی ها هم به ضعفشون معترفن…
اما جالب ترینشون اونایی هستن، که معجونی هستن از این ها! ترکیبی که گاهی لایه های قدرتش روش شناوره و توانائیش رو توی هر زمینه ای نشون می ده و گاهی چنان ضعف وجودش رو فرا میگیره که هیچ درمانی براش نیست، جز اشک!
.
من به تازگی یه دوست دارم… دوستی که از معدود افرادیه که حرف زدن باهاش آزارم نمی ده…
ادای این رو درنمیاره که منو می شناسه و الکی نمی گه قربونت برم، فدات بشم…
کسیه که خیلی رک میاد بهم می گه به مطلب جدید وبلاگت رتبه «مزخرف» رو دادم!!
و من هم با کمال صداقت بهش می گم «مرسی!»
چون کم پیدا می شه کسی که اینقدر بی پرده نقدت کنه و ایراداتت رو بگه… و خیلی ها، چه تو دنیای واقعی، چه تو دنیای مجازی یادشون رفته یکی از مهمترین خصوصیات یه دوست اینه که بدون رودرواسی، نقاط ضعف کارت رو بهت بگه…
همه فقط نگران هستن که وجهه شون پیش بقیه خراب نشه
اما من ترجیح می دم این انتقاد تلخ رو به اون پنهان کاری شیرین!
.
این روزها، خسته تر از هر وقتیه که می شناختمش…
آشفته است…
نگرانی رو پشت همه جملاتش حس میکنم…
داره می ره به سفری که نه می دونه کجاست، نه پایانش مشخصه…
بی اختیار این دلشوره از پشت کلماتش بهم منتقل می شه، هضمش می کنم، سعی می کنم برای بیان حقیقت، شیرین ترین کلماتم رو برای پاک کردن این احساس منفی بکار ببرم… شاید کمی لبخند، کمی آرامش، کمی آسودگی خیال به همراه بیارم…
دوست جدیدم…
برات آرامش آرزو می کنم…
که آرامش، همه ی خوشبختیه!
.
.
.
پ.ن.1 این مطلب به هیچ وجه حق مطلب رو درباره ایشون ادا نکرده!
پ.ن.2 ببخشید که غیر از خودش کسی سر درنمیاره چی نوشتم!! دیگه یه وقتی هم وبلاگ آدم مخاطب خاص داره دیگه…
ارسال شده در روزنوشت ها | 19 Comments »
یکشنبه, نوامبر 8, 2009 بدست .:HoDa:.
ارسال شده در Daily Movie, Daily Music | 5 Comments »
یکشنبه, نوامبر 8, 2009 بدست .:HoDa:.
مثل اسمش بود… پرشر و شور و پرهیاهو و فعال!
خیاط خوبی بود… دوست خوبی هم بود… فقط 45 سالش بود….
.
اولین اتفاق عجیبی که براش افتاد، حدود 4 ماه پیش بود… یه آمپول پنی سیلین که توی خونه زد و شوک آنافیلاکسی و 5 دقیقه مرگ! وقتی برگشته بود، هنوز توی شوک بود از اونچه دیده بود… یه محوطه بزرگ بدون سقف، که با یه پرده سفید به دو بخش تقسیم شده بود… شراره این طرف پرده بوده و از اون سمت، صدای فریاد و شیون و التماس میومده… از کسی که اونجا ایستاده بوده خواهش کرده بذاره بره ببین چرا اینها اینقدر آشفته و در رنج هستن… اما جواب قاطع بود: «هنوز نوبت تو نیست، باید یه کم دیگه صبر کنی!»
.
سرحال بود… حتی یه دل درد ساده هم نمی گرفت… پر جنب و جوش بود… از اون زن هایی که همه زندگی و امور خونه روی دوششون می چرخه… دو تا دختر داشت… یکی 24 ساله و یکی حدود 17 ساله… از اون دخترک هایی که با بوی عطر تن مادرشون زندگی می کردن و روزی که صورتش رو نمی بوسیدن، شب نمی شد… و شوهری که دوستش داشت، اگرچه ایرانی بود و سنتی…
.
حدود یک هفته پیش، توی چک آپ های عادیش، موقع سونوگرافی، متوجه یه برجستگی توی دیواره رحمش شد… دکتر دستور جراحی و نمونه برداری رو داد… با پای خودش و خوش و خرم رفت بیمارستان…
اما زیر عمل، 6 بار دچار سکته مغزی و قلبی شد… دکتر هم بدون انجام کار خاصی، جراحی رو نیمه کاره رها کرد… بعد از عمل، بهوش اومد… گفت و خندید… اما…
یک مرتبه رفت! به کمای عمیق و غیرعادی… سه روز توی کما بود… نتایج آزمایشاتش همه رو شوکه کرده بود… سرطان سرتاسر بدنش رو گرفته بود… روده ها، کبد، معده، قسمت هایی از ریه… و همه اینها، بدون کوچکترین درد و نشانه ای!!
.
شراره دو روز پیش رفت… برای همیشه… و بیشتر از همه، دلم برای دخترکانش می سوزه که تمام مدت، شوکه و بیحال، زیر سرم هستن و حتی نای گریه ندارن!
.
امروز نمی دونم کجاست… شاید پشت پرده ای که اینقدر کنجکاو بود بدونه پشتش چی در جریانه…
امیدوارم هر جا هستی، در آرامش باشی…
روحت شاد!
ارسال شده در خاطرات | 11 Comments »
شنبه, نوامبر 7, 2009 بدست .:HoDa:.
دیروز تولد یکی از دوستای عزیزم بود… (البته این دوست عزیز، دختر دائی همسر خانواده هم هست!) فکر کنم شد 33 سالش… ولی نگاش کنی می گی خیلی داشه باشه، 26-27 سال! من که می گم ار مزایای ازدواج نکردنه که اینقدر خوب مونده
.
.
امسال اسفند که بیاد، 25 سالم تموم می شه… یعنی نیمی از دهه 20 رفت و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم! اما از یه طرف حس خوبی دارم… چون معتقدم بهترین دوران زندگی یه زن/دختر، دهه 25 تا 35 سالگیشه… توی این سن، زیباییش به کمال و زنانگیش به اوج می رسه… تاثیری که خانم ها توی این سن روی آقایون دارن، توی هیچ دوره دیگه ای از زندگیشون نمی تونن تجربه کنن! این کمال ظاهری رو بذار کنار تجربه نسبتاً خوب و رفتار پخته ای که این سن کم کم به آدم القا می کنه… فکر نمی کنم کسی باهام مخالفتی داشته باشه که توی این دهه باید و باید فقط زندگی کرد! چون بهترین سالهای عمره که به سرعت برق و باد می گذره!
.
.
یه مطلب می خوام بنویسم.. اما اینقدر برام تلخه که هی به تاخیر میندازمش… نه می تونم ننویسمش، نه می تونم بنویسمش… درباره اتفاق خیلی تلخی که همه رو شوکه کرد!
.
.
فیلم Spread رو دیدم… با اینکه خیلی خیلی خیلی از این اشتون کوچر بدم میاد، اما آخرای فیلم یه کم دلم براش سوخت! اما فقط یه کم! خوبیش این بود که زیرنویسش خیلی عالی بود… فکر کنم ترجمه سورنا بود!
.
.
بالاخــــــــــــــــــــــــــره بعد از یه قرن رفتم رنگ مویی که می خواستم رو خریدم… شماره 6-5 مارک L’Oréal… البته خودم 64-5 رو می خواستم که گیرم نیومد… این یکی تون طبیعی تری داره… اون یکی یه ذره مسی قاطیش داشت!
حالا فقط مونده یه قرن دیگه صبر کنم تا وقت پیدا کنم و برم آرایشگاه و موهام رو مرتب کنم و بعد هم رنگ!
.
.
مادربزرگم از پریروز توی بیمارستانه… اورژانسی رفت و اورژانسی عمل شد… اما خدا رو شکر الان خوبه… دیروز که رفتیم دیدنش سرحال بود، اما تنها چیزی که اجازه داره بخوره، آبنبات چوبیه! کلی بهش خندیدیم!!
.
.
همین!
ارسال شده در روزنوشت ها | 19 Comments »