خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Veronika Decides To Die

 

ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد

اولین کتابی بود که از پائلو کوئلیو خوندم…
قشنگ یادمه، کامران هی گیر داده بود چرا تو پائلو کوئلیو نمی خونی؟ خیلی قشنگه.. خیلی با روحیاتت جوره… آخرش هم خودش این کتاب رو برام آورد و گفت حرف نباشه، فقط برو بخون! (یعنی فقط ببین من چه دوست پسر فرهیخته ای داشتم!! همه اش داشت منو به راه راست هدایت می کرد :| )
وقتی شروع کردم، اول همراه کتاب نشده بودم… اما به جرات می تونم بگم این گنگی، کمتر از 10 صفحه طول کشید و بعد چنان منو غرق در خودش کرد که بعدش بلافاصله رفتم سراغ کنار رود پیدرا نشستم و گریستم و بعدش هم شیطان و دوشیزه پریم و بریدا و کیمیاگر و خاطرات یک مغ و کوه پنجم و………. غرق شدم در دریای افکاری که منو می برد با خودش دور دور…
یادمه بعد از خوندن کتاب کوه پنجم تا چند شب خوابش رو می دیدم… خواب مناظر جادویی کتاب، خواب پنجمین کوه… 
.
شنیده بودم دارن فیلمش رو می سازن… اما اونقدر قدیم بود که یادم رفته بود!
امروز دیدم یکی از بچه ها لینک های دانلودش رو توی سایت گذاشته… چنان روحم شاد شد که نوشتن درباره فیلم های پست قبلی رو ول کردم و اومدم سراغ نوشتن این مطلب! 
می دونم خیلی ها از پائلو کوئلیو بدشون میاد…
یادمه یه نقطه ای بهش می گفت دزد! :)
البته دلایل منطقی ای هم براش داشت
اما من می گم حتی اگر با دزدی بتونی چنین اثری خلق کنی که شونصد بار فقط توی ایران تجدید چاپ بشه، یعنی خودت هم هنرمندی… 
بماند که خیلی ها با حالت جوگیر و محض باکلاس بودن کیمیاگر می خوندن و بعد هم می خواستن بدون برن دنبال «افسانه شخصی»شون و از «شانس تازه کار»شون استفاده کنن و خوشبخت بشن! اما به نظر من این مسائل حتی اگر قابل دسترسی و واقعی باشه، باید فقط از دونستنش لذت برد… و البته امکانش هم هست که ایراد از ریسک پذیری پائین من باشه!! نمی دونم…
تنها چیزی که می دونم اینه که الان می خوام این فیلم رو دانلود کنم و برم ببینمش و کلی حالش رو ببرم!

سالنامه…

حذف شد

اونایی که با فید دنبال می کنن، مدیونن اگه بیان کامنت بذارن! :|

عوضش بچه های خوبی باشید همین امروز میام درباره اون فیلمائی که اون پائین نوشتم براتون می گم

?Mother what

چند وقته برام سوال شده… چرا توی همه دنیا، فحش های خیلی ناجور که رگ غیرت طرف رو به جوش میاره، مربوط به مادر یا احیاناً خواهر و زن و ایناست! (البته خارجی ها نـــــی اکثراً تک فرزندن، بیشتر رو همون مامانه مانور می دن!)

یعنی مثلاً اگر بگن مادرت فلان، اشکال داره، اما اگر بگن پدرت هم همون فلان، اشکال نداره؟
چرا؟!
مادرها آسیب پذیرترن یا مهمترن یا عزیزترن یا چی؟! :|
.
.
.
پ.ن.1  در عجبم آیا تیلور سوئیفت آهنگی زیباتر از Love Story هم خونده؟… چون جداً بی نظیره!

پ.ن.2  فیلم های Julie & Julia ، Harsh Times ، Gamer ، Hangover ، Pulp Ficton و Irreversible  رو توی این تعطیلی ها دیدم! اصلاً هم براتون نمی گم چه جوری بود و خوب بود یا بد!! از بس که بهم غر زدید :|

Copy Right

چند وقت پیش، توی انجمن یه بحثی پیش اومد درباره رعایت حق کپی رایت در ایران، به خصوص درباره مسئله موسیقی داخلی…
عده ای با وجدان بودن و می گفتن نباید هیچ البومی رو از اینترنت دانلود کرد
عده ای می گفتن این آلبوم های بی کیفیت که خودش کپی برداری از کار یکی دیگه است، ارزش نداره آدم براش کپی رایت رو رعایت کنه
یه عده بین این دو بودن، می گفتن آلبوم های خوب رو باید خرید، آلبوم های چیپ رو باید دانلود کرد (حالا اینا گوش نداده از کجا می دونن آلبومی چیپه، من نمی دونم!)
یه عده هم مثل خود من، اصلاً هیچ وقت آلبوم های داخلی رو نه دانلود می کنن، نه می خرن!!

خود من معتقدم، آلبومی که ارزش دانلود کردن داشته باشه، ارزش خریدن هم داره
توی این همه سال هم که به موسیقی گوش می دم چند تا آلبوم انگشت شمار رو خریدم
مثل اسکناس شاهکار بینش پژوه، یا آلبوم های گروه آریان، یا آلبوم دهاتی شادمهر عقیلی (که این یکی رو قشنگ یادمه، چند دفعه هی رفتم و گفت تموم شده، تا یه روز کله صبح رفتم خریدمش!) یا آلبوم فریدون آسرایی، اون اولیه که الان اسمش یادم نیست! یا آلبوم های فرمان فتحلیان… باز هم هست الان حضور ذهن ندارم!
بقیه آهنگ هایی هم که نخریدم و دانلود هم نکردم، همیشه از یه جا دستم می رسیده! یا برادرم می خرید، یا خاله ام دانلود می کرد، یا از دخترعموم می گرفتم، یا حالا بالاخره می رسید دیگه!!
البته بگم، این صحبت درباره آلبوم های داخلیه ها! خارجی ها که اصلاً راهی بجز دانلود کردن برای داشتنش نیست! تک آهنگ های غیرمجازی هم که توی ایران خواننده ها می خونن هم از این قاعده مستثنی نیست…. مثلاً من آهنگ های ساسی مانکن جون (!) رو از کجا برم بخرم؟! :|

القصه!!
اما همین بنده، امروز یه کاری کردم کاملاً خلاف اعتقادات راسخم!!
آلبوم عمو زنجیرباف روزبه نعمت الهی رو دانلود کردم!! :|
چون واقعاً از یه ربع پیش که تو رادیو شنیدم آلبوم جدید بیرون داده، نمی تونستم صبر کنم تا گوشش بدم!
اما به خودم قول شرف دادم همین امروز عصر برم یه نسخه اورجینالش رو هم بخرم بدم به بابام بذاره تو ماشینش 
آخه اون هم خیلی کاراش رو دوست داره 
جداً اگر یه نفر باشه تو ایران که برای خودش صاحب سبکی باشه و صدای خوبی داشته باشه، اون روزبه نعمت الهیه!
البته بعضی آهنگ هاش منو یاد سبک فرمان فتحلیان هم میندازه… شاید به دلیل شباهت جنس صداشون هم باشه…
در هر حال، الان وجدانم همینجوری داره سیگنال عذاب به مغزم مخابره می کنه!
تا عصر نمیرم خوبه!!
.
.
پ.ن. بدلیل چالشی بودن موضوع و اینکه می دونم ییهو حرفا تو دلتون قلنبه می شه و می ترکه، کامنت های این پست بازه ;)  

انفجار!

دیشب حالم خیلی بد بود! نمی دونم به خاطر سرماخوردگی مختصرم بود، یا سردرد همیشگیم، یا پیتزایی که به زور خوردم، یا پس چی؟!!
هر چی بود، حول و حوش ساعت 7 رفتم توی جام دراز کشیدم و «آدمکش کور» مارگارت اتوود رو دستم گرفتم و سعی کردم بخونم… اما هنوز چند صفحه جلو نرفته بودم پلکام سنگین شد و خوابم گرفت… و خوابیدن همانا و صبح پاشدن همان!! البته وسطش هی پاشدم، هی غلت زدم، هی بیخوابی هم کشیدم حتی!
خلاصه که یکی از اون شبای مزخرف زندگیم بود

توی اون کش و واکش خواب و بیداری ذهنم به همه جا می رفت… نمی دونم تجربه کردید یا نه… نه خوابی و نه بیدار… ولی ذهنت هشیاره و مشغول تفکر…
حس میکردم ذهنم داره منفجر می شه از فشار کلماتی که هر روز و هر روز می خوام بگم یا بنویسمشون، اما نمی شه!
ملاحظاتی که از همه ور دست و پام رو می بنده و محدودم می کنه و هر وقت هم کوچکترین روزنی بین دنیای خارج با اون دنیای شخصی من باز می شه، به جز دردسر و سلب آرامش برام چیزی نداره

توی همون حس معلق بین فضا و زمان، یادم اومد که قدیما این مشکل وجود نداشت… چون نوشته هام خیلی شخصی تر بود و برای خودم بود و کسی هم بدون اجازه ام بهش دسترسی نداشت…
پس همون دیشب تصمیم گرفتم مثل قدیم، یه جای خیلی خصوصی هم برای خودم داشته باشم… و از همون لحظه ای که این تصمیم رو گرفتم می دونستم می خوام چی توش بنویسم…

شاید یه مدت بعد بصورت خصوصی به بعضی هاتون آدرسش رو دادم… ولی فعلاً نه!
فعلاً می خوام برای خودم بنویسم… بدون اینکه کسی بخونه و نظر بده! 

بفرما آش!!

صحبت از سربازی که می شه آه و ناله پسرا می ره هوا که: آی عمرم! آی جوونیم! آی شغلم! آی پولم! آی غذای مامانم اینا! آی دستشویی خونه مون!… خلاصه خیلی جاهاشون درد میاد! اما من به طرز غریبی دوست دارم برم سربازی!
نمی گم سربازی خوبه و خوش می گذره… اصلاً! اما من از اون دسته آدمایی هستم که معتقدم برای خودسازی و خودشناسی هیچ راهی بهتر از تنهایی و سختی کشیدن نیست! یعنی نوع ایده آلش یه چیزی تو مایه های رابینسون کروزو می شه! اما چون جزیره خالی که قبلاً توسط میلیاردها خریداری نشده باشه یا توسط لاستی توش سقوط نشده باشه موجود نیست، بنابراین می رسیم به گزینه بعدی که سربازی باشه!

من کلاً از اون دخترایی نیستم که نتونم با شرایط چپندر قیچی سر کنم! سوسول هم نیستم که آی اینجا حمومش گوشه دیوارش لک داره من نمی تونم برم توش!!
آخ!! در همین رابطه همین الان یه خاطره یادم اومد بذار بگم!
سال آخر دانشگاه که برای آز اکولوژی دریا رفته بودیم جنوب توی جنگل های حرا نمونه جمع کنیم، من و آتوسا یهو یه ماهی گلخورک دیدیم و با ذوق و شوق دویدیم رفتیم دنبالش! بعد یهو یادمون افتاد وزن ماهیه قد انگشت دست ما هم نیست و الانه که اکوسیستم جناب ماهی بشه شهادتگاه ما!! خلاصه، هی ما تو باتلاق فرو رفتیم، هی ماهیه بهمون خندید! دیگه گفتنی نیست که چطور ما رو از توی باتلاق کشیدن بیرون و تا کجاهامون که گلی نشده بود و مجبور شدیم باقی راه رو هم پابرهنه بریم چون چکمه هامون در اعماق باتلاق گم شده بود و سر و وضعمون چقدر خفن بود که راننده اتوبوس راهمون نمیداد توی ماشین و در نهایت با خفت و خواری کف اتوبوس، همون دم در نشستیم!!
اونشب، بصورت اورژانسی توی حمامی رفتیم خودمون رو شستیم که جاتون نه خالی!!! :| فکر کنم 20 سالی بود متروک افتاده بود! اما مهم نبود! من که نمی خواستم خودمو به در و دیوارش بمالم که!! دو تا شیر آبش رو همون اول تمیز کردم و بعد هم یه حمام داغ جانانه که تمام استخون های گِل گرفته ام حال کردن! 

چی می گفتم اصلاً؟! آهان! سربازی! بعله… همونطور که ملاحظه کردید، این سوسول بازی ها هم ما رو از گام برداشتن در جهت خودسازی، باز نمیداره! در مورد غذا هم اصلاً شکمو نیستم! یعنی صبح یه نون پنیر بخورم، در طول روز هم یه نصفه وعده غذا، زنده می مونم! اون نصفه وعده هم هر چی بود، بود… خیلی هم داغون بود، خدا نگهداره ساندویچی ها رو! در نتیجه از این بابت هم مشکلی نیست!
در مورد کله سحر پاشدن و بشین و پاشو و کلاغ پر و سینه خیز و ایناش هم که آقایون یه بار برن کلاس ایروبیک می فهمن که سربازیشون همچین کار شاقی هم نیست! فقط یه ذره کل و کثیف تره که خب آدم بعدش میاد می ره حمام!
در مورد تخت های کثیف و ناراحت هم باز مشکلی نیست! تجربه به من ثابت کرده با یه ملحفه تمیز روی سنگ هم می تونم بخوابم! یعنی اصلاً هیچ چیز نمی تونه خواب منو مخدوش کنه!! 
رفقای ناباب هم مشکلی نیستن! چون من اصولاً با هیچکس رفیق نمی شم که بخوام صمیمی بشم که بعد بخوان از راه بدرم کنن! آسه می رم، آسه میام، کسی هم کاری بکارم نداره! 

خلاصه که آقایون تنبل ها! بهونه نیارید! سربازی خیلی هم خوبه! پاشید… پاشید که دیگ آش داره قل قل می کنه در انتظارتونه!
.
.
پ.ن. تصمیم کبری بدلیل تهدیدهای علنی و غیرعلنی تون فعلاً معلق شد :| خیر سرم! تصمیم صغری هم نبود! 

تصمیم کبری

- پنج روز دیگه، یه سال می شه که من ساکن این خونه ام… روزای اول همه می گفتن اینجا هم دوام نمیارم و می رم… اما همون موقع هم گفتم، الان هم می گم… بدجوری با این خونه اخت شدم و دوری از خودش و مهمونایی که هر روز توش میان و می رن و یادگاری هایی میذارن، برام خیلی سخته! 

- من توی تمام طول زندگیم یه مشکل خیلی بزرگ داشتم، و اون این بوده که نمی تونم دقیقاً اون چیزی رو که فکر می کنم، بنویسم یا بگم… در مورد احساسات اینطور نیست… اتفاقاً خیلی راحت احساساتم روی کاغذ میاد… اما هر وقت جایی می خوام مسئله ای رو مطرح کنم که قبلش کلی در موردش فکر کردم، یا یه موردیه که ذهنم رو مشغول کرده، کلمات رو گم می کنم… هر چی هم بالا و پائینشون کنم، در نهایت چیزی که باید بشه، نمی شه!

- یا به این دلیل بالا، یا به هر دلیل دیگه ای، خیلی خیلی خیلی کم پیدا می شن افرادی که حرف منو بفهمن! یعنی یا من بلد نیستم به زبون بقیه آدمیزادها حرف بزنم، یا اونا زبون منو نمی فهمن! در بهترین حالت درک متقابلمون، من یه چیزی می گم و اونا می گن آره موافقم! اما در اکثر موارد، انگار من دارم به زبون آدمای یه سیاره دیگه حرف می زنم… 

- یادمه یه بار توی همین جا یه مطلب نوشتم و برای اینکه ببینم کی اصلاً فهمید من چی گفتم یه مسابقه برای خواننده ها گذاشتم که هر کی درست بگه، یه پست از وبلاگم متعلق به اونه که هر چی دلش می خواد توش بنویسه…
هر کی یه چیزی گفت که همه اش بی ربط بود… فقط یه نفر -که خودش و خودتون می دونید کی بود- انگار خود خود افکار من رو نوشت… و من چقــــــــــــدر ذوق کردم از اینکه یکی حرفمو فهمید!

- حس عجیبیه که تو یه چیزی بگی، دیگران یه چیز دیگه بشنون! دیگه اوجش فکر کنم سیاسی ترین مطلبی بود که من توی تمام عمرم نوشته بودم و یکی اومده در جواب بهم می گه: «پنیر رو با گردو بخور فسفر داره!!!»… باز خوبه اون ته مه ها یکی فهمید قضیه پنیر نبود و یه چیز دیگه بود! مهم نیست ایراد از بیان منه، یا درک متقابل ما از هم… اما به نظرم یه جورایی بی معنیه که من یه چیزی بگم، بعد خواننده هم یه چیزی واسه خودش بگه، بعد دوتائیمون برای خودمون خوش باشیم! :mrgreen:

- در نهایت تصمیم گرفتم، بعد از این پست، قسمت نظرات وبلاگ رو تا اطلاع ثانوی ببندم! هنوز هم می نویسم که خونده بشم… هنوز هم بقول خیابانی، این تماشاچی ها -خواننده ها- مهمترین سرمایه ما -من- هستن! هنوز هم اگر یه روز ازتون دور باشم، حالم دگرگونه… اما شاید اگر فیدبکی نباشه، من هم راحت تر افکارم رو بنویسم و شاید از توی هر 100 تاش بالاخره یه مطلب بدردبخور دربیاد! فقط قول بدید حالا که نمی تونید نظر بدید، توی اون قسمت نظرسنجی پست شرکت کنید که من بفهمم کی دارم خیلی می رم تو خاکی!

- اگر خواستید با من در تماس باشید مثل همیشه این صفحه سرجاشه و بچه هایی که قبلاً از این سیستم استفاده کردن می دونن که من جواب همه ایمیل ها رو می دم :)

- و آخر از همه… هدی رو که می شناسید! شاید فردا از خواب بیدار شد و دید بدون نظرات خواننده هاش نفس کشیدن براش ممکن نیست! والا!!

جمعه نوشت

بعداً نوشت مهم: وبلاگای بلاگفا امروز برای ورود ازم پسورد می خوان! آقای رگبار، آزاده، خانم مارپل، فریبا، نرگس، سیری… من نمی تونم بیام تو وبلاگاتون :|

بعداًتر نوشت: حل شد ظاهراً! البته ما که بلاگفایی نیستیم… ولی آقای بلاگفا، یه عنایت طلبت!

«موبایل» نوشت: دیروز موبایلم رو گم کردم! صبح با بابا و مامان رفتیم یه جا بیرون و وقتی برگشتم هر چی گشتم موبایلم نبود! بدبختی این بود که یادم هم نمیومد که اصلاً صبح برش داشتم، دیدمش، ندیدمش، یا پس چی؟!!
خلاصه که تلفن به دست از خونه مامان جون که شب قبلش اونجا بودیم، تا آژانسی که باهاش اومده بودم رو چک کردم… اما نبود که نبود… در نهایت کاشف به عمل اومد تو ماشین باباست که بابا هم بیرون کار داشت و نبود…
خلاصه… توی همون 20 دقیقه ای که فکر می کردم موبایلم رو گم و گور کردم، به اندازه کل عمرم استرس گرفتم و بغض کردم و حالم بد بود! چون این موبایل هدیه همسر خانواده است و اون هم که کلاً خیلی مواظب وسایلشه و من هم که کلاً سربه هوا و اون هم کلاً همیشه شاکی از این سر به هوایی منو… خدا رحم کرد دیگه!

«سردرد» نوشت: اصلاً مدل این سردردهای من خیلی منحصربفرده! دیشب از شدت سردرد از خواب بیدار شدم!! فکر کنم حدود ساعت 3 بود! پاشدم یه قرص پانادول خوردم و بزور دوباره خوابیدم… صبح که پاشدم خوب بودم، اما تا پام رو از خونه گذاشتم بیرون انگار سردردم هم از خواب بیدار شد!! حالا هم که در خدمت شمائیم و حالمون هم خوش نیست! :|

«دانیال» نوشت: این شخص شخیص، پسردائی دلبند منه که دی ماه می شه 2 سالش! اصلاً نمی دونم چرا! ولی همه اش هی می خوام قربونش برم! از بس که بده! از بس که شیطونه! بعد منی که اینهمه سعی می کنم مواظب وسایلم باشم -علی الخصوص عینک هام که هم گرون خریدمشون، هم خیلی دوستشون دارم- وقتی ایشون می ره سر کیفم اصلاً دلم نمیاد بهش هیچی بگم! بعد بچه ام خیلی سلیقه منحصربفردی هم داره! در کیف رو باز می کنه، از هر چی خوشش نمیاد پرتش می کنه وسط اتاق! مثلاً قاب عینک آفتابی منو برداشت، با مهارات بسیار درش رو باز کرد، عینک رو از توش درآورد، یه نگاه به قاب قرمز و مشکی کرد، یه نگاه به عینک قهوه ای کرد، تصمیم گرفت عینک رو پرت کنه کنار و با قابش بازی کنه!! کلاً من وقتی می بینمش حال خودم خیلی خوبه و حال وسایل بیچاره ام -حتی موبایلم- خیلی بده!!

«سینما» نوشت: خیلی دلم می خواست محاکمه در خیابان رو برم، اما برادر خانواده فیلم نیش زنبور رو رزرو کرده بود (البته توی همه پوسترهاش نوشته نیش زنبور، ولی توی خود فیلم می نویسه نیش و زنبور)
فیلمش بدک نبود، یه دو ساعتی یه کم خندیدیم… ولی به نظرم شما صبر کن CDش بیاد تو خونه با خانوم بچه ها بشینید ببینیدش… حیف اونهمه پول سینما! والا!

«با اینکه کاملاً پتانسیلش رو داره، جرات نمی کنم یه پست کامل در موردش بنویسم!» نوشت: یه فیلم دیدم به اسم Captain Corelli’s Mandolin… داستان یه عشق لطیف که توی بحبوحه جنگ جهانی دوم، توی یکی از جزیره های یونان شکل می گیره… با پنه لوپه کروز که هنوز بازیش به پختگی امروز نرسیده بود و نیکلاس کیج که برای اولین بار توی یه فیلم جداً دوستش داشتم! چون اون چهره و نگاهش رو اصلاً انگار ساختن که یه کاپیتان ارتش باشه، که بیشترین مهارتش در ساز زدنه و به گفته خودش تا بحال اسلحه اش رو به سمت کسی نگرفته!

«آخر» نوشت: این آخر هفته کلی حرف و ماجرای دیگه هم داره.. اما سردرد به ما امان نمی ده! فقط این هم بگم که داستان در چشم باد داره هی بهتر و بهتر می شه… حیف که جلوه های ویژه کامپیوتریش به مفت نمی ارزه!

Equilibrium

Equilibrium
وضع ثابت و پایدار، موازنه، ترازمندی، تعادل، آرامش، سکون
وقتی این کلمه رو توی دیکشنری های مختلف جستجو می کنی، این تعاریف رو بهت می ده، اما بعد از دیدن فیلمش، می فهمی که هر سکون و آرامشی، واقعی نیست! 

با اینکه دوز خالی بندی حرکات توی فیلم گاهی بالا می رفت، اما خب مگه می شه بدون خالی بندی، یه قهرمان ساخت؟! اصلاً مگه قهرمان واقعی وجود هم داره؟!
موضوع فیلم، مال زمانیه که بعد از جنگ جهانی سوم، سران کشورها به این نتیجه می رسن که بوجود اومدن جنگ جهانی چهارم مساوی با نابودی نوع بشره… برای همین تصمیم می گیرن به هر نحو ازش جلوگیری کنن و چاره رو توی از بین بردن همه احساسات انسان ها می دونن… زندگی بدون خشم و تنفر و قدرت طلبی… دارویی که انسان ها رو تغییر می ده به افرادی بدون احساس، با منطق محض و فرمانبرداری زیاد… هر نشانه ای از گذشته انسان ها، احساسات انسان ها، و هر چیز غیر ماشینی از بین می ره… همه چیز به اشکال ساده و رنگ های خنثی… همه چیز بر اساس قانون… یه جامعه منظم و قانون مدار و تکامل یافته!!

و مسلماً قابل حدسه که یه نفر پیدا می شه تا انسانیت رو به جامعه برگردونه… و براش تلاش می کنه… و به خاطرش خیلی ها کشته می شن… و درنهایت یا بصورت تراژیکی می میره، یا بصورت پیروزمندانه ای، موفق می شه

اما هیچکدوم از موارد بالا توی این فیلم برای من جذاب نبود… بلکه این نکته برام جالب بود که نشون میداد انسان ها، بدون احساساتشون، از پست ترین موجودات هم پست تر و وحشی تر هستن… بقول اون خانومه توی فیلم، احساسات مثل نفس کشیدن برای انسان لازمه… بدون احساس، بدون عشق، نفس کشیدن هم چیزی جز تیک تاک ساعت نیست… بدون احساسات، جنگی وجود نداره… اما عین یه چرخه بی حاصل، انسان ها فقط زنده هستن، تا بیشتر زنده بمونن! هدفی جز زنده موندن ندارن و دوباره همین چرخه تکرار می شه…

دارم فکر می کنم، آیا وضعیت امروز انسان ها، ناشی از احساسات منفی زیاد از حده، یا از بی احساسی مفرطشون؟!
اصلاً به همه آدما کاری ندارم… وضعیت امروز خودمون ناشی از چیه؟ 
بی احساسی یا احساسات نادرست؟!
.
.
لینک های دانلود فیلم Equilibrium با کیفیت DVDRip و زیرنویس فارسی هماهنگ توی ادامه مطلب
جالبه که این فیلم با وجود موضوع خاصش از سایت imdb امتیاز نسبتا خوب 7.8 رو گرفته!

به خواندن ادامه دهید »

پرتاب به ماورای خاطرات!

توی آژانس می شینم، به راننده آدرس رو می دم و می خوام مثل همیشه هدفونم رو بذارم تو گوشم و موزیک گوش کنم که می بینم آقای راننده خودش یه موزیک خوشگل برام میذاره… چشمام رو می بندم و بی خیال ترافیک کشنده غروب، سرم رو به پشتی صندلی تکیه می دم تا چشمای بیچاره ام که از صبح به مانیتور زل زده، استراحتی بکنه… آهنگ اول که تموم می شه، یواشکی آرزو می کنم بعدیش یه آهنگ ملایم باشه که یهو می بینم داره می خونه «اگه یه روز بری سفر…»

لبخند می زنم و یاد 10 سال پیش می افتم… یاد اون سفر شمال که دسته جمعی با فامیل ها رفتیم… نشتارود، خونه پدری یکی از اقوام، شبهایی که تا صبح حرف زدیم و روزایی که یه نفس بالا پائین پریدیم و تفریح کردیم… اون موقع 14-15 ساله بودم… همونطور که مطمئنم یه زن توی 25-35 سالگی در اون زیبائیشه، شک ندارم که از 13 تا 15 سالگی هم در کمال بی ریختیش بسر می بره!! حالا باز خدا رو شکر من همیشه در طایفه کم مویان طبقه بندی می شدم و نه ابروی پاچه بزی داشتم نه سیبیل (!) قابل توجهی!

توی اون سفر یه حامد داشتیم که گیتار می زد و می خوند و نه هنر داشت و نه صدا داشت و نه هیچی! فقط یه اعتماد بنفس قلنبه شده داشت و یه عالمه «رو»!
یه بَرزین داشتیم که دوست حامد بود و دو تائی با هم یه چیزی بودن تو مایه های پت و مت و سوژه خنده!
یه محسن داشتیم که فکر کنم از من یکی دو سالی کوچیکتر بود و با اون دو تای دیگه تشکیل می دادن، سه کله پوک رو!
یه علی داشتیم که فامیل نزدیک بود و بچه عاقله ی جمع!
هدی داشتیم، فائزه داشتیم، الهه و الهام داشتیم، سوده داشتیم… و خیلی های دیگه که همه خوش سفر بودن و خوشحال!

یاد بازی پانتومیم می افتم و چه مصیبت ها که برای انتقال دادن مفاهیم انتزاعی (!) نداشتیم!!
یاد هفت سنگ لب ساحل می افتم و ماسه هایی که بر اثر شیرجه زدن تو حلق و حنجره مون می رفت
یاد کافی شاپ رامسر می افتم و من که یواشکی از فائزه می پرسم: بَرزین یعنی چی؟ و برزین بدجنس که می گه: حتماً یه معنی داشته که بابام این اسمو روم گذاشته و من که دلم می خواد ظرف بستنی رو تو سرش خرد کنم! 
یاد مامانم که گیر می داد «آرایش ممنوع» و من که یه روز که با جوونا بیرون بودیم یواشکی اون روژ قهوه ایه رو زدم و موقع برگشت یادم رفت پاکش کنم و مامان جان در خلوت حسابی از خجالتم دراومد! 
یاد بزن و برقص ها و لب ساحل نشستن ها و شعر خوندن ها و چرت زدن های کنار آتیش… 
و صدای حامد که گیتار می زد و می خوند: «اگه یه روز بری سفر….»

آهنگ راننده آژانس خیلی وقته تموم شده و به جاش یکی دیگه داره یه چیز دیگه رو می خونه
ولی من هنوز غرق در خاطراتم، به این فکر می کنم که از اون جمع جوونا، همه مون ازدواج کردیم
الهه و الهام و فائزه بچه هم دارن
محسن با یه دختر 4 سال بزرگتر از خودش ازدواج کرد که خواهراش رو حسابی شاکی کرد
بَرزین رو سال بعد موقع سربازیش توی باغ پرندگان اصفهان دیدیم
از حامد و سوده خبری ندارم… فقط می دونم ازدواج کردن 
و من که هنوز اندر خم یک کوچه ام!

یعنی ده سال دیگه کجائیم؟!

نوشته‌های قدیمی‌تر »