Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for فوریه, 2009

!!I’m Back

ســــــــــــــــــــــلام!!
اگه بگم یه عالمه دلتنگ شده بودم، کم گفتم!!!
توی این هفته ای که گذشته صد هزار تا کار داشتم که شکر خدا همه اش به خوبی و خوشی انجام شد… اگر بخوام همه اش رو بنویسم کلی طول می کشه… واسه همین چند تا گوشه از اونچه توی این هفته بهم گذشته رو براتون تعریف [...]

Read Full Post »

لطفاً….

تقاضامندیم برای دوستی خیلی خیلی عزیز دعا بفرمائید
دختر جوونی که ناگهان فهمیده نیاز به عمل قلب داره…
و باور کن از لحظه ای که فهمیدم ضربان قلبم 2 برابر شده 
ممنون!
هدی

Read Full Post »

…Time is GOLD… But

5-6 ساعت از وقت کیمیا رو زیر دست آرایشگر گذروندم… اما از نتیجه بسیار خرسندم!!
های لایت شکلاتی بسیار به ما می آید!!

Read Full Post »

SUPER BUSY

توجه!                       توجه!
به یک جفت دست اضافی و 20 ساعت تایم مازاد در شبانه روز نیازمندیم
دارندگان زودی کامنت بذارن که از فک و دهان ما چیزی باقی نمونده!

پ.ن. ای دخمل، بر اون ذاتت لعنت که اینجوری دست ما رو بند کردی
والله!
داشتیم زندگیمون رو می کردیم [...]

Read Full Post »

روزنوشت محض!

1- تا سیزده ساعت دیگه وردپرس یه پوکیدگی خفیف دیگه رو تجربه می کنه… خدا به خیر بگذرونه!
2- دلم سفر می خواد… به یه جای خوش آب و هوا، نزدیک دریا… مثلاً بیروت خوبه… شاید عید رفتم!
3- دلم یه تصنیف قدیمی با صدای بدیع زاده می خواد… آخه صبحی رادیو پیام یه اجرای جدید از [...]

Read Full Post »

Bright like SUN

کودکی من همیشه عین یه فیلم سینمایی جلوی چشممه… لحظه به لحظه اش رو به یاد دارم و از یادآوریش هم خیلی لذت می برم… یکی از تفریحات استاندارد بچه های همسن و سال من، توی اون زمان، رفتن به سینما و دیدن فیلم هایی بود که برامون می ساختن… گلنار، پاتال و آرزوهای کوچک، [...]

Read Full Post »

A Little Break

دیروز سر یه موضوعی، دیگه کاسه صبرم لبریز شد! خستگیم از خرحمالی هایی که هر روز تو شرکت سرم ریخته، یه طرف، مشکلات شخصی خودم هم یه طرف، مشکلات انجمن هم بذار روش… دیگه تحملم تموم شد! اصلاً آخر سال که می شه مردم انگار عزرائیل دنبالشون گذاشته! می خوان همه کارای عقب افتاده یه [...]

Read Full Post »

La Dame aux Camelias

جوانی -نوجوانی!- از شدت عیاشی، بعد از رسیدن به سن قانونی ناگهان متوجه می شه زیر بار قرضی بسیار سنگین رفته و هیچ منبع درآمدی نداره، مگر استعدادی که از پدرش به ارث برده…. و اینگونه «مادام کاملیا» متولد می شه….

Read Full Post »

نمی شه!!
نمی شه دیگه…
مگه زوریه؟
خب هر کی استعدادش تو یه زمینه ایه و من هم وقتی به خون و خونریزی و قتل می رسم مخم هنگ می کنه و قلمم خشک می شه و دیگه نمی تونم بنویسم!! اصلاً انگار طلسم می شم! الان یه هفته است قصد کردم داستان کوتاهی رو که قولش رو [...]

Read Full Post »

حفاظت شده: از رنجی که می بریم…

هیچ چکیده‌ای موجود نمی‌باشد زیرا‌این یک نوشته حفاظت شده است.

Read Full Post »

نوشته‌های قدیمی‌تر »