«نوشته شده در تاریخ نهم فوریه 2007»
یه وبلاگِ متروکه بهم معرفی شده به اسمِ “نوشی و جوجه هایش”… نویسنده اش یه زنِ سی و سه ساله ست که با دو تا بچه هاش زندگی می کنه و قلم خوبی هم داره… وبلاگش رو هم درباره ی خودش و پسرِ 4 ساله و دخترِ یه سال و نیمه اش نوشته بوده… اما مثل اینکه شوهرش حضانتِ بچه ها رو می گیره و اونم دیگه چیزی نمی نویسه! در کل مطالبش جذابیتِ خاصی داره که اگه حوصله ی خوندنش رو داشته باشی سرگرمیِ خوبیه… البته چون خیلی وقته آپ نشده برای خوندن مطالبش باید بری سراغِ آرشیوش
این عکسی هم که می بینید از اونجا برداشتم… یه لحظه نگاهش کن و بهم بگو چی می بینی؟

جوابش رو توی ادامه مطلب ببینید…
راستش رو بگید… کی به دست های نگران مادر و دست های مطمئن پدر توجه کرد؟!

در مورد اون وبلاگ باید بگم چند سال پیش من از طریق وبلاگ ویولت
باهاش آشنا شدم و وقتی نوشتنش رو متوقف کرد خیلی دلم سوخت
در مورد عکس هم باید بگم راستش نگاه تیز و دقیقت رو درک می کنم
و خیلی هم قشنگ توصیف کردی و این نگاه رو تحسین می کنم
ولی من رو یاد اولین گامهای لرزان دخترم انداخت .
داغون شدم هدی. باورت میشه دارم اشک میریزم .وقتی اون سکوت های پر از فریاد را می خوندم تموم تنم می لرزید.وای اگه یه شب لیالی پیش مامانم باشه تا صبح دلتنگشم خدا میدونه چند بار باید از نردبوم تختشون بالا برم تا ببینم امیر علی روش را کنار ننداخته باشه و به خودم بابت خریدن این تخت لعنتی فحش بدم که دیگه نمیتونم پسرکم رو توی خواب ببوسم.امیدوارم پیش بچه هاش باشه با ارامش. خدا کنه. خدا کنه.
ناراحت كننده بود!!!
البته احساسات زنانه ی شما جماعت نسوان را نمیتوان نادیده گرفت
اینکه با خواندن این بلاگ، بغض بگیرید و غیره، اما ما مردان هم اینقدر بیرحم نیستیم که نگران نباشیم، اگر در تصویر جای زن و مرد رو عوض کنیم، یعنی مامانه بیاد بشینه جایی باباهه، باباهه هم بیاد پش سر بچش، اونوقت چی؟ یعنی میگی نگرانی رو باباهه نداره؟
–
خداوند آن نویسنده ی بلاگ را پایدار و خوشحال بدارد و در کنار همسر و فرزندانش.
نگرانی نیست . مادر نیاز بیشتری داره .
حس مادارنه …هدي در اين مورد هيچي نميگم …شايد هم دلايلي دارم اما هيچ كس نبايد عشق مادر رو به فرزند انكار كنه …. همين ..
خیلی نگاه تیزبینانه ای بود. عکس بالای وبت هم حاکی از مهر مقدس مادریه.
من وقتی نگاهم به عکس خورد صفحه ی ادامه ی مطلبو باز کرده بودم!
ولی اولین چیزی که به نظرم اومد اولین باری بود که خواهر کوچیکم تونست چند قدم برداره و ما همه جیغ کشیدیم و بچه اینقدر ترسید که داشت یه ساعت گریه میکرد!!!!
از كجا ميدوني همسرش عوضي بود ؟ يه طرفه به قاضي نرو .
دلم نمياد برم وبلاگش رو بخونم ،
من م یه لیلا ی سر زنده و شاد میشناسم (البته خیلی وقته که دیگه سر زنده نیست) که به خاطر سار ا ش داره می جنگه برادر شوهرش قاضی ه و پست مهمی توی این ایران خراب شده داره می دونم شکست میخوره ولی همیشه بهش روحیه میدم ….
لوووول ! شاید هم میخواسته دکتر بشه ولی سر کلاس همش داشته “کاریکاتور” معلم هایش رو میکشیده . اینه که دکتر نشده.
اینه که کاریکاتوریست شده!
صبر کن بچه با خودش چنان عشقی میاره که همسرت بهترین پدر دنیا میشه.فقط باید زمانش برسه.
دقیقآ همین رو دیدم !! دو دستی که با نگرانی منتظر اینه که اگه کودکش خواست بیفته بگیرتش ! ام شاید اطمینان اون دستهای مردانه خیال راحتش از دستهایی است که به محض احتمال خطر اون کودک را خواهد گرفت..