ده سال پیش، توی آخرین روزهای سال تحصیلی 77-78 یه عده دخترنوجوون، به سبک فیلم «ضیافت» مسعود کیمیایی، قراری با هم گذاشتن…
قرار بر این شد که روز 24 تیرماه سال 1388 (که فکر می کردن خیلی خیلی دوره) در روز تولد یکیشون، دور هم جمع بشن… این قرار رو توی یه دفترچه پر از خاطره ثبت کردن و گذشت…
یکی دو هفته پیش، یه SMS برام اومد که این قرار رو یادآوری می کرد… و اینبار قرار بر این شد که به جای روز بیست و هشتم، روز 18 تیر (چه روزی!) توی خونه مریم جمع بشیم…
عجب روزی بود… بعضی از بچه ها رو دقیقاً 10 سال بود ندیده بودم… یکی ازدواج کرده، یکی بچه داره، یکی نامزد داره، یکی سرکار می ره، یکی درس می خونه…
تمام مدت صدای خنده مون بلند بود… به یاد آوردن روزای پر شر و شیطنتی که به خاطرشون چه دردسرها که نکشیدیم… چه تنبیه ها که نشدیم، چه اشک ها که نریختیم… اما امروز حتی با به یاد آوردن اون اشک ها و رنج ها می خندیم…
چه جیغ و دادها که نکردیم و انواع اقسام فحش ها رو با هم ReView نکردیم و بعد یهو یادمون اومد مادرشوهر مریم طبقه بالا می شینه و ما هم درست زیر پنجره نورگیر نشستیم!! مرور شیطنت ها و شرارت ها هم که بماند… گذاشتن صندلی شکسته زیر معلم بدبخت و تقلب های تاریخی و شر و ورهایی که به جای کلمات درست می نوشتیم!! ای وای… یادش به خیر!! یه بار توی امتحان ادبیات، به یکی از دوستام، اسم «هریت بیچر استو» رو تقلب رسوندم، بعد کاشف به عمل اومد خانوم نوشته «حلیمه خجسته»!!!! فقط تو تصور کن قیافه معلم ادبیات رو وقتی این اسم رو می خوند!!!
جداً چرا هر سال که ما بالاتر می رفتیم این جمله تکرار می شد که: «شما بدترین دوره دانش آموزای ما هستین»؟!؟ چرا همیشه مامان هایی که به مدرسه احضار می شدن، از مادرای بچه های ما بودن؟! چرا همیشه جشن هایی که برگزاریش به عهده ما بود، توش یه گندی بالا میومد؟! چرا همیشه معلم های ما فراری بود و هی وسط سال معلم عوض می کردیم؟!!
هر چی که بود، در عرض یه ظهر تا عصر، یه دنیا خاطره رو مرور کردیم، کلی سر به سر هم گذاشتیم، کلی پشت سر معلم ها حرف زدیم، کلی خندیدیم و از شدت خنده اشکمون سرازیر شد… بعدش هم که خداحافظی کردیم، به هم قول دادیم به زودی زود همدیگه رو ببینیم (مخصوصاً که یکی از دوستام تغذیه خونده و الان واسه خودش کلی خانوم دکتره!! و قرار شده دسته جمعی بریم پیشش، باربی بشیم!… یا یکی دیگه شون آرایشگاه داره، که اونم قراره باز گله ای بریزیم سرش..)
ده سال پیش، توی آخرین روزای سال تحصیلی، وقتی با هم قرار میذاشتیم، حتی تصورش رو هم نمی کردیم این ده سال اینقدر سریع بگذره… و همه مون اینقدر تغییر کنیم… اما زیر این تغییرات ظاهری، هنوز 10-12 تا دختر نوجوون و شر و شیطون پنهان شده، که هنوز هم منتظره یه جرقه ان برای خنده هایی از ته دل…
خدا قسمت همه تون بکنه!!!! 

`این اسمایله چه باحاله !
ما یه دفعه یه پسر لات داشتیم زد توی گوش معلم ادبیات ! بعد اونم اومد بزندش . دست معلم رو توی هوا گرفت ! دوباره زد تو گوش معلم!
…دیگه .. اومم … بچه ها انگور پرت میکردند به معلم قرآن ! …..دیگه … آتیش روشن کردند سر کلاس عربی ! ……. من خودم فقط لیزر مینداختم به معلم ! … یه چیزی توی بلاگ شین خین ! هم نوشتم اونهم از اون کارها بود! …. آها ! سوزن میذاشتیم توی گچ که معلم میخواست روی تخته بنویسه صدا بده ! ….بادکنکها رو میجسبونیدم یه لامپها که داغ بشه وسط کلاس منفجر بشه ! …… آهان .. سر کلاس عربی یکی صندلیش رو برگردوند با روروییس نون بیار کباب ببر بازی کردند ! ….
خوش به حالتون، چه کار باحالی کردی.
دلم واسه اون زمونای خودم تنگ شد، کاش ما هم یه همچین برنامه ای میذاشتیم.
جالب بود، مرسی……..
مرور کردن خاطرات همیشه قشنگه حتی اگه غمگین باشن….
عالی نوشته بودی……..
))میشل)) …….
من هر وقت به یکی از این گردهمایی ها ! می روم بعدش کلی دلم می گیره …..
وایییییییییییی هدی جونی ! اشکام سرازیر شد . ما هم دو سال دیگه قرار داریم .
این جملهی شما بدترین دانشآموزای ما هستید واقعا جملهی سوال برانگیزیه !!!
واي چه كار بامزه ايي …. يادآوري خاطرات واقعا شيرينه… خصوصا توي جمعي كه همه در داشتن اون خاطره سهيم هستند و اين ميون يه راز مگو هم بوده كه يكي ناگهان از دهنش در ميره و جمع تازه مي فهمند اِ اِ پس واسه همين اينجوري بودا………….
فیلم خوبی بود
ضیافت!
عجب روزی بود روزی که با بچه ها رفتیم فیلم ضیافت. با این فرق که ما دانشگاهی بودیم.مسعود کیمیایی را خیلی دوست دارم ولی به خاطر نیمه اول فیلم ضیافت عاشقشم.
خیلی کار جالبیه این حرکت … منم کلی خاطره با دوستام تو دوران دبیرستان دارم ، ولی خب ماهی یه بار بیشترشون رو می بینم ، دلم تنگ نمی شه :دی
eyyyy hamishe be maham migoftand shoma badtarin dore hastin. nemidoonam chera
سلام هدی خانوم
))
من رو که فراموش نکردی ایشالا
چه دوران خوبی داشتین و از همه مهمتر مهمونی هفته پیش
فکر کنم اون موقع فیلم ضیافت هنوز به دستمون نرسیده بود که ما هم تقلید کنیم ازش :دی
خوبه اس ام اس ها وصل بود که یادآوری کنه بهت
وایی اون تیکه حلیمه خجسته رو ترکیدم از خنده =)) چجوری به اون نتیجه رسیده بود
delet besuze !!!!! mman alan unjaiam ke darin az khateratesh tarif mikonin taze sheytuniaye jadid bahal tare