محتاجم… بدجوری هم محتاجم… به یک عدد Fight Club که ترجیحاً سردسته اش یه آقای برد پیت خوش استیلی باشه که آی همدیگه رو بزنیم… آی بزنیم… بلکه همه خشم های زندگیم تخلیه بشه و من هم بالاخره بتونم شب ها آروم و راحت، بخوابم…
Fight Club رو ببینید.. چند بار ببینید… حتی دیدنش هم کلی احساسات نهفته آدم رو عقده گشایی می کنه…


یه اتاقی هست ، فکر کنم ژاپن بود کلی توش چینی و چیزهای شکستنیه ! بهت اجازه می دن همش رو به تمام وجود خرد و خاک شیر کنی ! سعی کن در مقیاس کوچیک امتحانش کنی :دی !!
من با دارک نایت اینجوری میشم
هدا برو تو کار BDSM !!! لوووووووووول!
وای هدی جون.این جور وقت ها هیچی مثل یه دعوای حسابی با همسر محترم نمی چسبه. یعنی اینقدر به پر و پاش بپیچی و گیر های سه پیچ بدی که هوارش بلند شه. آخ نمیدونی چه حالی میده. عینهو آب رو آتیش میمونه. البته من زیاد به تو توصیه نمیکنم. چون فکر میکنم برای وقتی خوبه که زیر یه سقف باشید.(اسمایلی یه پرستوی بدجنس که با رذالت جیغ همسر روی اعصاب همسر اسکیت میکنه!!)
پ ن:گفته باشم بعدش یک کمی هم منت کشی داره .ولی می ارزه!
سلام
من هروقت اینجوری میشم میرم فوتبال
از هرجای زمین که توپ بهم رسید شوت میکنم
بعد از نیم ساعت, حالم خوب میشه
البته اینی که گفتی کتک و اینا هم ایده جالبیه
ولی فیزیک بدنی من اجازه این ریکس رو بهم نمیده
اولین بار از تو وبلاگ پریناز پیدات کردم. عنوان وبلاگت جذبم کرد. اینکه جز معدود آدمایی بودی که احساس خوشبختی کردی حتی به صورت نسبی. آخه معمولن ما آدما بیشتر بدیها رو میبینیم تا خوبیها و اکثر عنوانها بیشتر ناامید کننده هستند تا امیدوار کننده. بعد که اومدم و نوشتههات رو خوندم فهمیدم یه رگههاییت مثل منه. منم خیلی کم کامنت میذاشتم برات. یه بار که داشتم وبلاگت رو زیر و رو میکردم چشمم خورد به شلفریت!! اون قفسهی کتابات که حالا منهدم شده ظاهرن D: گفتم ایول اینم مثل من کتابخونه… کتابای اون سایتت رو هم زیر و رو کردم و بیشتر خوشم اومد ازت… حالا که روم تو روت باز شده دارم میگم اینا رو D:
این بود اعترافات یک عدد زیگزاگ بیاعصاب *:
آخ گفتی ، ای ول .
مي بينم كه همه ازت تعريف مي كنن اون هم خانوم زيگزاگگگگگ!!!!:دي!
موافقم از اون فیلماست که باید چندبار دید.