زبان انگلیسی خیلی قشنگه! با اینکه زبان فارسی رو خیلی دوست دارم و بعنوان یه فارسی زبان، وقتی صحبت ادبیات می شه، هیچی رو جز فارسی دوست ندارم، اما باید اعتراف کنم، برای صحبت کردن روزمره، هیچ زبانی به قشنگی انگلیسی نیست!
یکی از قابلیت های این زبان که من عاشقش هستم، اینه که هر کلمه یا عبارتی رو می شه بعنوان فعل ازش استفاده کرد (البته توی صحبت عامیانه، نه ادبی) و حتی بعضی از این کلمات اینقدر توی مکالمات جا می افتن که رسماً می شن فعل! مثال بارزش عبارت آشنائیه که حتماً از گوشه و کنار شنیدینش: You can goole it… به این معنی که می تونی توی گوگل دنبالش بگردی…
اما این تکنیک (!) مزه اش به اینه که کلمات چرت و پرت رو به عنوان فعل استفاده کنی… مثلاً توی این قسمت آخر سوپرنچرال -که اصلاً چنگی بدل نمی زد!- یه جاش دین می گه: …And benjamin button me back… که منظورش این بوده که سن منو کم کنید… یعنی بنجامین باتن اینجا می شه فعل!
کلاً انگلیسی زبانیه که از این قابلیت های فضایی (!) زیاد داره…
.
.
(اسمایلی جابجا شدن توی صندلی و گرفتن یه ژست متفاوت با ژست قبلی صحبت!)
.
.
یه زمانی که این وبلاگ رو باز کرده بودم، فقط میخواستم ازخودم بنویسم… برام حکم یه دفتر خاطرات الکترونیکی رو داشت… برای ثبت لحظاتی از زندگیم که دوستشون داشتم، یا برام جالب بود، یا برام مهم بود… اما حس می کنم هر چی جلوتر می رم، توانایی صحبت از خودم رو از دست می دم… تا بحال بهش دقت نکرده بودم، اما وقتی توی پست پیش یه نقطه ای برام نوشت: «خیلی خوشحالم که باز از خودت نوشتی» یهو انگار یه چیزی کوبیده شد توی مغز سرم!
انگار یهو یادم افتاد اینجا چی بوده و چی شده… ذهنم اینقدر آشفته است و اینقدر از این شاخه به اون شاخه می پره که انگار اصلاً فرصتی برای خودم بودن، پیدا نمی کنم! همیشه در حال نقش بازی کردن هستم… یه لحظه می رم تو قالب یه فیلم بین (!) حرفه ای، یه لحظه می شم مترجم! یه لحظه می شم مدیر، یه لحظه می شم مدیر فنی! یه لحظه می شم یه همسر عاصی، یه لحظه می شم یه دختر خسته و آروم!… و وسط این جرقه های لحظه به لحظه، خود واقعیم رو گم کردم!
توی معدود لحظاتی هم که می شم «هدی» اینقدر از دیدن خود وافعیِ جدیدم وحشت زده می شم که ترجیح می دم سریع و سیر فراموشش کنم و برم توی یه نقش جدید، توی یه سناریوی جدید! گاهی فکر می کنم، شدم یه آدم چند شخصیتی… و گاهی با وحشت متوجه می شم که هر کدوم از این شخصیت ها حتی اسم متفاوتی داره!! یهو به خودم میام می بینم یه وبلاگ جدید باز کردم، با یه اسم جدید و با کاراکتری که اصلاً نمی شناسمش و ربطی به زندگی من نداره!! بعد به خودم می گم کدومش واقعیه؟ این «من» یا اون «من»؟ اینو ادامه بدم یا اونو؟!…
می دونی چیه؟ جداً فکر می کنم بد نباشه به یه روانشناس مراجعه کنم… شما یه خوبشو سراغ ندارید؟! جدی ها! اگر می شناسید بهم معرفیش کنید… قبل از اینکه بین اینهمه شخصیت های جور واجورم گم بشم…

hoda eshtebah nakon
miduni man chera blogeto doost daram?chun ke hamishe ye halate sabet nadari… hamishe az chizaye tekrari neminevisi…bebin ye bar toye yeki az comment ham ham behet goftam ke man akharesh nafahmidam chi doost dari…. tafrih va gardesh ya ye khuneye noghlio zendegie tanhaie ro
vali vaghti behesh fek koni mifahmi ke ina hame ba ham baes mishe to ya man ya har kase dige ye adame kamel bashim
.yeki az badi haye blog ine ke az sooje haie ke mibini ya barkhord mikoni beheshun nemituni sade begzari. age blog nemineveshti ye masale rahat az zehnet migzashto tamum misho.amma hala ke blog dari hame chiza barat por rang tar shode va vaseye hamin ehsase aramesheto az dast dadi va fek mikoni ghati kardi…
vali hamash male hamin blog nevesie vali in baraye zehne adam mofide bavar kon
nemishe adam tooye ye mood bashe hamishe.moshkeli nadari! bavar kon:)
sorry vase english midunam sar dard shodi!
ای خدا جرا این روزهاع همه کارشون به روانپزشک داره کشیده میشه؟
جالب عنوانش كرده بودي. ولي دقت كني ميبيني خيليها اينطوري هستند و يا شدند.چرا شو نميدونم.در هر صورت من كه همه جوره دوستت دارم.
:***********
خوب مي نويسي. ساده و رَوون
بخصوص بحث در مورد زبان رو
و دلنشين
بَده اينقدر سرت شلوغه، تو هم كه به اين خوبي داري از پسشون برمي آي، فقط يه موقع اين ها با هم قاطي نشن
نوشتنت رو دوست دارم. مي خوانمشون
منم به وبلاگ خيلي فكر مي كنم، اينكه هدفش چيه و قراره براي بازكننده وبلاگ چه نتيجه اي داشته باشه …
مطمئن باش خود روانشناس ها هم وضعشون از ما بدتره و مي رن پيش روانشناس
یکی از دلایلی که من وبلاگهای روزنوشت را بعضا دنبال میکنم، تنوع نوشتاری هست که دارند. اینکه آدم را میبرند تو فضای ذهن و زندگیشون و میگذارند لحظه ای با هوای اونا نفس بکشیم، برام جالبه. تعداد این وبلاگهای روزنوشت خوبی که میشناسم از انگشتان دست بیشتر نیستند و اکثرن هم دختر/زن هستند. دلیلش این نیست که نوشته های زنان برای من بیشتر اهمیت داره. که واقعا اگر بخوام نظر خودما بگم، به تجربه بهم ثابت شده پستهایی که یه مرد پشتش نشسته، معمولا پرمغزترند. و طبیعتا من مطلب پرمغزتر را ترجیح میدم. اما علتی که وبلاگهای روزنوشت زن نویس را میخونم اینه که خیلی بی پرده تر از آقایون صبحت میکنند. درسته هر کسی یه حصاری دور خودش داره و تا مرز خاصی نوشته هاشو شخصی میکنه، اما این مرز برای مردان خیلی بسته و محدودتر است. در صورتی که مث همین پست، یه زن/دختر میاد، راحت(یا تقریبا راحت) حرفشو میزنه. این از نقطه نظر علم روانشناسی قابل اثباته: هر اتفاق بد و نامناسبی، باید توسط ذهن و بدن هَندل بشه. اگه نشه آماس میکنه. و مشکلات و بحرانهای واقعا جدی ای به بار میاره. که از استرس و اضطراب و خشم شروع میشه تا به بیماریهای کاملا جدی روانی منجر بشه. زنان، از نظر روانی ضعیف تر از مردانند.(در اکثر موارد روانی اثبات شده). زنان به صورت ناخودآگاه/خودآگاه برای هَندل کردن اتفاقات روزمرشون، با دیگران راحتر از مردان(حداقل در فرهنگ ایرانیها) سر صحبت را باز میکنند. حالا یکی با دوست نزدیکش، یکی تو وبلاگش…
نکته ی مهمی که هست اینه که متاسفانه این حس وجود داره که مراجعه به روانشناس را ملت بد میدونند. در صورتی که دقیقا عین بیماری جسمی، بیماری روانی هم ممکنه رخ بده. و ای بسا درجه اهمیت بیماری روانی شاید بالاتر هم باشه. من هدی را به عنوان دختری قدرتمند میشناسم. و بهت توصیه میکنم، یه سری برو به یه روانشناس بزن…
15 سالم بود که انگلیسی خوندن رو شروع کردم و تو دانشگاه هم ادبیات انگلیسی خوندو بیش از سه سال که با رشتم دارم کار میکنم فیلم و موسیقس زیاد گوش میکردم و واسه همین خیلی پیش می اومد که تو مو قعیتی بجای واژه یا جمله ی فارسی نا خود آگاه از انگلیسیش استفاده می کردم به مزاق دیگران خوش نیومد فکر کردن یه جور کلاسه که نبود تمرین کردم اینکارو نکنم اما باعث شد زبانم افت کنه الان دوباره مدتیه اینجوری شدم میا یه چیزی بگم ناخودآگاه انگلیسی می گم و از این کار لذت می برم کاش پیش بیاد فرانسه رو هم یاد بگیرم
من هم باید برم فرانسوی رو یاد بگیرم.. یعنی چاره ندارم! وگرنه همون انگلیسی رو خیلی بیشتر دوست دارم
هدا جان
اینی که نوشتی فقط اختصاص به تو نداره و چیز عجیبی هم نیست . همه ما یه سینه سخنیم و وقتی جایی رو پیدا می کنیم یا گوشی رو دلمون می خواد تا میتونیم براش حرف بزنیم و از آسمون ریسمون بگیم .
خب ماها چند وجه داریم و یه وجهمون هم اینه که دوست داریم بهترین حالت رو نشون بدیم به همه . برای همینه که هر روز صبح تو آینه نگاه میکنیم و می ریم بیرون .
ما از خودمون کمتر می گیم چون با خودمون رودربایستی داریم پس بیشتر ترجیح میدیم دیگران رو بذاریم زیر ذره بین هامون .
نظر
الان برگشتم کمی عقب و زندگیم رو یه نگاه هیز انداختم و دیدم که همیشه کشف کردن خیلی رابطه محسوسی با فهمیدن داره!
خودتو فهمیدی دیگه, حالا وقتشه که بشینی غصه بخوری و آرزو کنی که ای کاش نیوتون هیچ وقت به دنیا نمیومد و مردم به این امید نفس می کشیدن که شاید به روز سیبا رو به آسمون برن…
منم گاهی این چند شخصیت بودن اذیتم میکنه…
این فصل 4 سورنچرال رو می خوام
بیا تهران ببر!
عجب حکایتیه این گم شدنمون توی نقشهایی که ناخواسته بهش تن می دیم و گاهی حتی خودمون که باید بهتر از همه بدونیم چی به چیه گیج میزنیم توشون .
لابد قشنگه دیگه!
راست میگی. منم ادبیات فارسی رو خیلی دوست دارم ولی از فارسی حرف زدن همچین خوشم نمیآد. انگلیسی رو بسیـــــــار بیشتر می پسندم.
.
به نظرم اینکه نوشتههات تنوع داشته باشه، خیلی برای خوانندهها جالبتره. در کل هر چی که بنویسی، ذهن خودت پشتش بوده و اون مطلب رو به وجود آورده. حالا چه میخواد در مورد فیلم باشه و چه وقایع روزانه و روحیاتت.
.
رفتن پیش روان پزشک رو خودم هم باید از چندماه پیش انجام میدادم. ولی کسی رو نمیشناختم. الان هم وقتش رو ندارم. البته بیش از روان پزشک به مغزپزشک نیاز دارم!!
:دی
:دی
چند وقت بود میخواستم بیام بگم چقدر از فیلما مینویسی ؟
بعد گفتم به من چه ؟ وبلاگ خودشه . هر چی دلش میخواد میتونه بنویسه . اگه میدونستم اینقدر تاثیرگزارم زودتر میومدم و مینوشتم .
اسمایلی پتک
یکی از دلایل فراگیر بودن انگلیسی همینه. یه بار داشتم سیمپسونز میدیدم. مارج سیمپسون یه مردی رو میزنه بعد میگه: Now you are margelized! یعنی به روش مارج اصلاح شدی! جالب بود.