مثل اسمش بود… پرشر و شور و پرهیاهو و فعال!
خیاط خوبی بود… دوست خوبی هم بود… فقط 45 سالش بود….
.
اولین اتفاق عجیبی که براش افتاد، حدود 4 ماه پیش بود… یه آمپول پنی سیلین که توی خونه زد و شوک آنافیلاکسی و 5 دقیقه مرگ! وقتی برگشته بود، هنوز توی شوک بود از اونچه دیده بود… یه محوطه بزرگ بدون سقف، که با یه پرده سفید به دو بخش تقسیم شده بود… شراره این طرف پرده بوده و از اون سمت، صدای فریاد و شیون و التماس میومده… از کسی که اونجا ایستاده بوده خواهش کرده بذاره بره ببین چرا اینها اینقدر آشفته و در رنج هستن… اما جواب قاطع بود: «هنوز نوبت تو نیست، باید یه کم دیگه صبر کنی!»
.
سرحال بود… حتی یه دل درد ساده هم نمی گرفت… پر جنب و جوش بود… از اون زن هایی که همه زندگی و امور خونه روی دوششون می چرخه… دو تا دختر داشت… یکی 24 ساله و یکی حدود 17 ساله… از اون دخترک هایی که با بوی عطر تن مادرشون زندگی می کردن و روزی که صورتش رو نمی بوسیدن، شب نمی شد… و شوهری که دوستش داشت، اگرچه ایرانی بود و سنتی…
.
حدود یک هفته پیش، توی چک آپ های عادیش، موقع سونوگرافی، متوجه یه برجستگی توی دیواره رحمش شد… دکتر دستور جراحی و نمونه برداری رو داد… با پای خودش و خوش و خرم رفت بیمارستان…
اما زیر عمل، 6 بار دچار سکته مغزی و قلبی شد… دکتر هم بدون انجام کار خاصی، جراحی رو نیمه کاره رها کرد… بعد از عمل، بهوش اومد… گفت و خندید… اما…
یک مرتبه رفت! به کمای عمیق و غیرعادی… سه روز توی کما بود… نتایج آزمایشاتش همه رو شوکه کرده بود… سرطان سرتاسر بدنش رو گرفته بود… روده ها، کبد، معده، قسمت هایی از ریه… و همه اینها، بدون کوچکترین درد و نشانه ای!!
.
شراره دو روز پیش رفت… برای همیشه… و بیشتر از همه، دلم برای دخترکانش می سوزه که تمام مدت، شوکه و بیحال، زیر سرم هستن و حتی نای گریه ندارن!
.
امروز نمی دونم کجاست… شاید پشت پرده ای که اینقدر کنجکاو بود بدونه پشتش چی در جریانه…
امیدوارم هر جا هستی، در آرامش باشی…
روحت شاد!

روحش شاد

منو یاد مادربزرگ مرحومم انداختی
تا ظهر اون روز خوب بود، ولی بعدازظهر بردنش بیمارستان، فرداش هم بر اثر سکته قلبی فوت شد
ایشالا کار هیچکس به بیمارستان نکشه
ایشون کی شما بودن ؟ زندگی عجیبی داشته .
می دونی درباره زندگی پس از مرگ اونایی که برگشتن حرفایی زدن . با ایشون در این باره صحبتی نکرده بودی ؟ م یتونی بگی چی ها می گف ؟
من زیاد باهاش برخورد نداشتم
دوست مادرم بود ایشون
هدی من پیش از این همیشه با شنیدن خبر مرگ کسی ناراحت میشدم و فوقش یه فاتحه برای روحش می خوندم اما بعد از مرگ همسرم وقتی خبر مرگ کسی رو می شنوم دقیقن می فهمم که بازماندگانش چی می کشند و چه غمی روی دلشون سنگینی میکنه… روح شراره شاد باشه و خدا به دخترکانش صبر بده ایشالا!
تسلیت میگم هدی
مرگ مادر خیلی سخته خدا نصیب هیچ کس نکنه
از همه سوزناک تر وضعیت اون دوتا دختره که چی میشن
.
.
.
ولی حقه همه ماست
همه ما یه روزی به سوی او برمیگردیم
انا لله و انا الیه راجعون
به اون روز فکر کنیم که میخوایم مثل شراره اونور پرده رو ببینیم
خیلی ناراحت شدم. اون فامیل ما هم دو تاع بچه داشت. 2 ساله و کلاس دوم!!!:-(
متأسفم
روحش شاد.
هميشه (اين كلمه هميشه به معناي واقعي از دوران كودكي تا همين لحظه با من بوده) در تنهايي هاي خودم نگران رفتن مادر و پدرم بودم كه آن روز شايد روز مرگ من هم باشه.
مطمئناً رفتن اين دو عزيز سخت ترين لحظات و روزگار يك فرد مي تونه باشه.
خدا هم فقط به آن دخترها صبر و تحمل و عاقبت بخيري بده.
ايشون اولين نفر نبوده و آخرين نفر هم نيستن.
روزي همه ما اين راه رو مي ريم فقط انشاء الله موقع رفتن لجني و لگني و نوبتي نشيم
حالا كه ماجراي ديدن آن صحنه ها رو توسط اين شراره خانم گفتي ياد يكي از عمه هاي مامانم افتادم.
)
يكي از عمه هاي مامانم تعريف مي كردن كه فوق العاده زن پرهيزكار و خوبي بوده، از هرچه صفت زشت بوده دوري مي كرده، غيبت، دروغ و …
توي خانواده مثال زدني بوده
و در عين حال برادرهايش هيچ وقت اجازه ندادند ازدواج كنه چون افراد خيلي مؤمن خواستگاراش بودن
فكر مي كنم همين حدودهاي سن 40 – 45 سالگي بوده كه يه روز مي ره دندانپزشكي دندانش را بكشه، زير دندان توي لثه غده سرطاني بوده و در جا فوت مي كنه.
دقيقاً يك هفته قبلش يكي از خاله هاي من كه يه كوچولو حس ششمش قويه يه خوابي مي بينه
اينكه خودش كنار يه محوطه بهشت گونه ايستاده بوده و عمه هم پيشش بوده (مي گفت هوش و حواس رو اين باغ مي برد) مبهوت اطراف بوده كه دو تا خانم آمدند و يه اسب سفيد آوردند، به عمه گفتن سوار شو و بريم، عمه يه نگاهي به من كرد، با سختي سوار شد (يادمه مامان تعريف مي كرد مي گفت آن موقعها عمه هميشه فقط چادر كمري با آن جورابهاي كلفت مي پوشيد
و رفت.
گفت در آن باغ، خيلي بزرگ بود ولي وقتي كه نزديك شدند در باز شد و رفتند توي باغ
هرچه داد زده گريه كرده فرياد زده فايده اي نداشت
عمه رفت
با گريه و اشك از خواب بيدار شده بود
سراسيمه رفته بود در خانه مادربزرگ و براي عمه اين خواب رو تعريف كرده بود.
عمه خنده اي كرده و گفته اين حرفها چيه دختر حتماً شام زياد خوردي وگرنه آن باغها كه جاي من نيست.
و هفته بعدش عمه فوت كرد.
در تمام اين سال ها هيچ كس خواب عمه رو نديد.
هيچ كس
روحش شاد
هرچی خواستم یه چیزی بنویسم، ذهنم قفل شده بود، چیزی نمیگفت.
تسلیت میگم.
خبري كه تو پست ديروزت گفتي همين بود؟خيلي ناراحت كننده بود. طفلك بچه ها چه تسلا ناپذيره كلمات
آره همین بود