اول- از اونجا که ما جزو مرفهین بی درد طبقه بندی می شیم، صبح به صبح، بابامون با سلام و صلوات سوار ماشین شخصی می کندمون، خودش میاره سرکار، بعد هم عصر دوتایی باهم، خیلی شیک برمیگردیم خونه
دوم- خاله من، که همسن خودمه، توی شرکت همکارمه… مسیر خونه شون تا شرکت خیلی راحته… یه ذره پیاده می ره تا میدون فردوسی، بعد سوار اتوبوس های BRT می شه و می ره سمت نیروهوایی و صاف سرکوچه شون پیاده می شه
سوم- مادربزرگ من پریروزا مرخص شد و رفت خونه شون… مامان و خاله بزرگه هم رفتن پیشش… بنابراین یه روزی -که پریروز باشه- من گفتم با خاله جان دوتایی از شرکت و توسط سیستم حمل و نقل عمومی، می ریم منزل مادربزرگ
چهارم- جای شما خالی، رفتیم و توی صف سه فرسخی اتوبوس ایستادیم… هر اتوبوسی هم میومد، عینهو کنسرو آدمیزاد بود! خیلی لطف می کرد، یه نفر از بالای جمعیت خودش رو پرت می کرد بیرون و به جاش 20 نفر می چپیدن تو اتوبوس (یاد اون فیلم متروی چین افتاده بودم که مامورای مترو، آدما رو با هل و زور، می چپوندن تو!) منظره جالب مراسم بلیط اندازون ملت هم که خیلی دیدنی بود! یکی سرش رو زیر مینداخت می رفت، یکی آشغال شکلاتش رو مینداخت تو جای بلیط، یکی الکی دستش رو می کرد تو اون سوراخه که یعنی من بلیط انداختم، یکی هم در کمال ریلکسی از جلوی مامور رد شد و نگاه کرد تو چشاش و گفت بلیط ندارم!
پنجم- بالاخره بخت به ما یاری کرد و نوبت بهمون رسید که آبلمو بشیم! با خاله جان چپیدیم تو اتوبوس و به یکی از این آویزا هم که توش قوطی شامپو داره (!) آویزون شدیم که جوون مرگ نشیم… جای شما خالی، یه خانومی هم اومد پشت سرمون و کیف سه منیش رو انداخت رو کمر ما و خودش هم خیلی راحت تکیه اش رو داد به من که یه وقت خدای نکرده خسته نشه… حتی دو سه بار جاخالی دادن و من با مغز به سمت زمین پرت شدنش هم براش درس عبرت نشد!
ششم- وقتی از اتوبوس پیاده شدیم، حس می کردم زانوهام متلق به خودم نیست! وزن خودم، کیفم، اون خانومه –که ماشالا برا خودش هرکولی بود- کیف خانومه و حرکات موج مکزیکی جمعیت، حسابی حال و احوال اجداد زانوی ما رو پرسیده بود!
هفتم- امروز، که دور روز از اون واقعه تاریخی می گذره، ساق پا و زانوی من همچنان دردناکه و تا حدود شل می زنم! نه می تونم راحت بشینم، نه می تونم راحت پاشم.. کلاً حال خودم و پاهام خیلی خوبه! سلام داریم خدمتتون!
آخر- از خداوند صبر عاجل و کافی، برای اتوبوس سواران دائمی تهران آرزومندم! بوگو آمین!

من توی اتوبوس که میشینم سرگیجه میگیرم. مدتهاست دورش رو خط کشیدم… آخ بوی اگزوزش…. اه اه
عزیزم هر وقت اینجوری بود اصلاً نرو سر کار:دی
آخه سرکار نمی رفتم که… خونه مامان جونم می رفتم!
آهان. بد خوندم من! هدی من خیلی حساسم از صبح سر گیجه دارم بحث اتوتوبس شدم سر گیجه گرفتم. ای ول تلقین:دی
آمین!
من اومدم فقط بگم آمین و برم… با اجازه…
خدا رو شكر كه مامان جون برگشت منزل. سايه اش بالاي سرتون باشه صد سال.
آمین و آرزوی پیروزی بر اتوبوس سواران عزیز ….
بحث اتوبوس کردی جا داره از مدیریت اتوبوس رانی دانشگاه ها هم کمال تشکر را به جا بیاریم…
(یک ایهام 80 شاخه ای!!!)
اتوبوس فقط اتوبوسای دانشگاه
و راننده هم فقط راننده این اتوبوس ها!
کلا ورود بهشون فیل&تر داره…اگر یکم شلوغ باشه اگر دختر باشی شده بغل راننده! هم جات می کنند منتها اگر پسر باشی! اگر کمتر از 10 صندلی خالی باشه…2 حالت داره یا باید بری توی بوفه بشینی!!!
یا باید صبر کنی تا از آسمان یک اتوبوس نازل شه که سوارت کنه!!…
صندلی شوفر هم که فقط مربوط میشه به Miss University! (دختر شایسته دانشگاه!!! : D)
و اینگونست که متوجه می شوی که باید خدا رو هم شکر کنی که می تونی سوار اتوبوس بشی! ..بله اینجوریاست….
آمين !!
پرنده ها هم هر بار چند تا مرحمتي به ما دارن
بستگي به كرمشون و غذاي روزانه شون داره.
اين كلاسهاي زبان كه اسمم رو نوشتم عهد كردم ديگه تنبلي رو بذارم كنار و با اتوبوس و وسيله نقليه شريف عمومي برم كلاس
و براي اينكه واقعاً مجبور به اين كار بشم حتي براي پاركينگ درخواست 2 روز در هفته رو دادم.
فقط هفته اول به عهدم پايبند بودم
و از آن به بعد مجبورم براي پيدا كردن جاپارك تو خيابون، 3 روز در هفته يه ربع به 6 بلند شم، خودم كردم كه … برخودم – ماشين رو در كنار خيابون پر دود و شلوغ وليعصر در كنار پليس هاي عزيزتر از جون مي سپرم
عيب نداره.
ايرانيها رو جوري تربيت كردن كه زود به هر چيزي عادت كنن.
نوشته قشنگی بود هدا جان
خوب اتوبوس و اتوبوس سواری رو توصیف کردی . من هم مدتی بود سوار نمی شدم ولی از وقتی ولی عیصر یه طرفه شده چرا . بهتر از تاکسیه
راستی با این تفاصیل که گفتی خاله بیچاره ات هم هیمن جور در حال داغون شدنه که !!
آره! همیشه ناله و نفرینش بدرقه راه منه!!
امین….ابلموش با حاله یه دفعه میخواستم برم پلاسکو اینگونه شدم
…اتفاقا تفریح بود برای من با صدای ترمز با حالش
وینک
خوب میشی/ قصه نخور
…………………………..
آمین
خب هدی مسیری که جز اتوبوس چیزی نباشه و تاکسی هاش 3 کیلومتر اونور تر باشن رو چکار کنیم؟
واقعا تو تهران اگه ماشین نداشته باشن چی میگن میگن کلاهت پس معرکست یه همچین حرفایی
من با آژانس می رم!! (اسمایلی مرفه خیلی بی درد!)
من سالهاست دور اتوبوس اينا رو خط كشيدم . ولي دوسه هفته پيش (من هم با خانواده خالم و دختر خاله و . . ) مي خواستيم بريم خريد سمت همين جمهوري و شانزه ليزه ، به خدا حاضر بودم در بستي همشون رو حساب كنم ولي اينا گفتن وا . . ديوونه اي با اتوبوس مي ريم خوب. .
خلاصه من همين جوريش هم هميشه از كمر درد مي نالم ، اون روز ديگه اشكم در اومد. و به خالم تبريك گفتم كه با وجود 45 سال آخ هم نگفت .
جدا تا دو روز كمر درد شديد داشتم .
آميــــــــــــــــــــــــــــــــن