نوشته شده در چهارشنبه, نوامبر 18, 2009 به وسیلهی .:HoDa:.
توی آژانس می شینم، به راننده آدرس رو می دم و می خوام مثل همیشه هدفونم رو بذارم تو گوشم و موزیک گوش کنم که می بینم آقای راننده خودش یه موزیک خوشگل برام میذاره… چشمام رو می بندم و بی خیال ترافیک کشنده غروب، سرم رو به پشتی صندلی تکیه می دم تا چشمای [...]
دستهبندی شده در: خاطرات | 22 دیدگاه »
نوشته شده در یکشنبه, نوامبر 8, 2009 به وسیلهی .:HoDa:.
مثل اسمش بود… پرشر و شور و پرهیاهو و فعال!
خیاط خوبی بود… دوست خوبی هم بود… فقط 45 سالش بود….
.
اولین اتفاق عجیبی که براش افتاد، حدود 4 ماه پیش بود… یه آمپول پنی سیلین که توی خونه زد و شوک آنافیلاکسی و 5 دقیقه مرگ! وقتی برگشته بود، هنوز توی شوک بود از اونچه دیده [...]
دستهبندی شده در: خاطرات | 11 دیدگاه »
نوشته شده در شنبه, سپتامبر 26, 2009 به وسیلهی .:HoDa:.
همیشه فکر می کردم، فقط منم!
فقط منم که عاشق مردایی هستم که یه ذره عوضین!
بعد چون فکر می کردم این انحراف ننگین (!) مختص به خودمه، صدام درنمیومد!
اما بزرگتر که شدم، دیدم که نه خیر! اصولاً شخصیت مردهایی که یه بند دارن شخصیت بقیه رو خرد می کنن و حال ملت رو می گیرن، کلاً [...]
دستهبندی شده در: خاطرات, روزنوشت ها | 22 دیدگاه »
نوشته شده در شنبه, سپتامبر 19, 2009 به وسیلهی .:HoDa:.
قبل از هر چیز بگم که ایده این پست، از یک عدد پرستوی سفید دزدیده شده!
دستهبندی شده در: خاطرات | 11 دیدگاه »
نوشته شده در یکشنبه, سپتامبر 13, 2009 به وسیلهی .:HoDa:.
فکر کن!! از کجا این شعر مزخرف یادم اومد که بذارم تیتر مطلب؟! اصلاً ربطش چیه؟!
.
.
جای همگی خالی! دیشب عجب شبی بود! اولش که گفتم نمی رم کلیوم! هم تب داشتم، هم سرفه می کردم در حد چـــــــــــــــــــــی! هم صدام شده بود شکل جوجه خروس! زنگ زدم از مادرشوهر عذرخواهی کنم که نمی رم، اما [...]
دستهبندی شده در: خاطرات | 21 دیدگاه »
نوشته شده در دوشنبه, آگوست 24, 2009 به وسیلهی .:HoDa:.
آدم وقتی خودش مشغول ترجمه می شه، به ترجمه های بقیه هم خیلی دقت می کنه… من از زمان دانشجویی ترجمه رو شروع کردم.. اول با مطالب تخصصی و مقالات مختلف برای تحقیق های دانشگاه.. و بعدش هم ترجمه داستان های کوتاه و زیرنویس فیلم ها و جدیداً هم که سریال…
از اونجایی که من توی [...]
دستهبندی شده در: خاطرات | 14 دیدگاه »
نوشته شده در شنبه, آگوست 22, 2009 به وسیلهی .:HoDa:.
من زندگی رو زیاد دوست ندارم! کلاً زیاد حالم رو می گیره… اما یه وقتایی هم هست که یه حال اساسی به آدم می ده و اون حالگیری های گذشته رو از یادش می بره… این آخر هفته ای که گذشت، از همون لحظاتی بود که زندگی رو دوست داشتم…
عروسی بودیم… باز هم یکی از [...]
دستهبندی شده در: خاطرات, روزنوشت ها | 11 دیدگاه »
نوشته شده در چهارشنبه, آگوست 12, 2009 به وسیلهی .:HoDa:.
گریه دو جور داره…
یه مدلش همون گریه عادیه که از شدت غم و اندوه (یا در مواردی از شدت شادی) اشک می ریزی و همه اعضای بدنت هم باهات توی گریه کردن همراه هستن…
اما یه مدل هم هست که انگار دونه ها درشت و داغ اشک، از ته ته قلبت بیرون میاد و روی چهره [...]
دستهبندی شده در: خاطرات, روزنوشت ها | 17 دیدگاه »
نوشته شده در شنبه, جولای 11, 2009 به وسیلهی .:HoDa:.
ده سال پیش، توی آخرین روزهای سال تحصیلی 77-78 یه عده دخترنوجوون، به سبک فیلم «ضیافت» مسعود کیمیایی، قراری با هم گذاشتن…
قرار بر این شد که روز 24 تیرماه سال 1388 (که فکر می کردن خیلی خیلی دوره) در روز تولد یکیشون، دور هم جمع بشن… این قرار رو توی یه دفترچه پر از خاطره [...]
دستهبندی شده در: خاطرات | 12 دیدگاه »
نوشته شده در چهارشنبه, جولای 1, 2009 به وسیلهی .:HoDa:.
من یه عادتی دارم.. نمی دونم خوبه یا بده! ولی بدون شک ناشی از حساسیت بی اندازه ام نسبت به سر و شکلمه!
اون هم اینه که از جلوی هر شیئی که خاصیت آینه ای داشته باشه، رد بشم، باید خودم رو توش نگاه کنم!!! حالا می خواد شیشه رفلکس در یه خونه باشه، می خواد [...]
دستهبندی شده در: خاطرات | 7 دیدگاه »