پرتاب به ماورای خاطرات!

توی آژانس می شینم، به راننده آدرس رو می دم و می خوام مثل همیشه هدفونم رو بذارم تو گوشم و موزیک گوش کنم که می بینم آقای راننده خودش یه موزیک خوشگل برام میذاره… چشمام رو می بندم و بی خیال ترافیک کشنده غروب، سرم رو به پشتی صندلی تکیه می دم تا چشمای [...]

برای شراره، که خوب بود و شاد!

مثل اسمش بود… پرشر و شور و پرهیاهو و فعال! 
خیاط خوبی بود… دوست خوبی هم بود… فقط 45 سالش بود….
.
اولین اتفاق عجیبی که براش افتاد، حدود 4 ماه پیش بود… یه آمپول پنی سیلین که توی خونه زد و شوک آنافیلاکسی و 5 دقیقه مرگ! وقتی برگشته بود، هنوز توی شوک بود از اونچه دیده [...]

مرد یعنی…

همیشه فکر می کردم، فقط منم!
فقط منم که عاشق مردایی هستم که یه ذره عوضین!
بعد چون فکر می کردم این انحراف ننگین (!) مختص به خودمه، صدام درنمیومد!
اما بزرگتر که شدم، دیدم که نه خیر! اصولاً شخصیت مردهایی که یه بند دارن شخصیت بقیه رو خرد می کنن و حال ملت رو می گیرن، کلاً [...]

خاک آشنا… خانه آشنا…

قبل از هر چیز بگم که ایده این پست، از یک عدد پرستوی سفید دزدیده شده!

شب من، شب نمی شه….!

فکر کن!! از کجا این شعر مزخرف یادم اومد که بذارم تیتر مطلب؟! اصلاً ربطش چیه؟!
.
.
جای همگی خالی! دیشب عجب شبی بود! اولش که گفتم نمی رم کلیوم! هم تب داشتم، هم سرفه می کردم در حد چـــــــــــــــــــــی! هم صدام شده بود شکل جوجه خروس! زنگ زدم از مادرشوهر عذرخواهی کنم که نمی رم، اما [...]

!For, After, Up

آدم وقتی خودش مشغول ترجمه می شه، به ترجمه های بقیه هم خیلی دقت می کنه… من از زمان دانشجویی ترجمه رو شروع کردم.. اول با مطالب تخصصی و مقالات مختلف برای تحقیق های دانشگاه.. و بعدش هم ترجمه داستان های کوتاه و زیرنویس فیلم ها و جدیداً هم که سریال… 
از اونجایی که من توی [...]

یک قدم دیگه تا آینده…

من زندگی رو زیاد دوست ندارم! کلاً زیاد حالم رو می گیره… اما یه وقتایی هم هست که یه حال اساسی به آدم می ده و اون حالگیری های گذشته رو از یادش می بره… این آخر هفته ای که گذشت، از همون لحظاتی بود که زندگی رو دوست داشتم…
عروسی بودیم… باز هم یکی از [...]

…So Close, No Matter How Far

گریه دو جور داره…
یه مدلش همون گریه عادیه که از شدت غم و اندوه (یا در مواردی از شدت شادی) اشک می ریزی و همه اعضای بدنت هم باهات توی گریه کردن همراه هستن…
اما یه مدل هم هست که انگار دونه ها درشت و داغ اشک، از ته ته قلبت بیرون میاد و روی چهره [...]

طعمِ گسِ نوجوانی…

ده سال پیش، توی آخرین روزهای سال تحصیلی 77-78 یه عده دخترنوجوون، به سبک فیلم «ضیافت» مسعود کیمیایی، قراری با هم گذاشتن…
قرار بر این شد که روز 24 تیرماه سال 1388 (که فکر می کردن خیلی خیلی دوره) در روز تولد یکیشون، دور هم جمع بشن… این قرار رو توی یه دفترچه پر از خاطره [...]

آینه ها…

من یه عادتی دارم.. نمی دونم خوبه یا بده! ولی بدون شک ناشی از حساسیت بی اندازه ام نسبت به سر و شکلمه!
اون هم اینه که از جلوی هر شیئی که خاصیت آینه ای داشته باشه، رد بشم، باید خودم رو توش نگاه کنم!!! حالا می خواد شیشه رفلکس در یه خونه باشه، می خواد [...]