مثل اسمش بود… پرشر و شور و پرهیاهو و فعال!
خیاط خوبی بود… دوست خوبی هم بود… فقط 45 سالش بود….
.
اولین اتفاق عجیبی که براش افتاد، حدود 4 ماه پیش بود… یه آمپول پنی سیلین که توی خونه زد و شوک آنافیلاکسی و 5 دقیقه مرگ! وقتی برگشته بود، هنوز توی شوک بود از اونچه دیده [...]
Archive for the ‘خاطرات’ Category
برای شراره، که خوب بود و شاد!
Posted in خاطرات on یکشنبه, نوامبر 8, 2009 | 11 Comments »
مرد یعنی…
Posted in خاطرات, روزنوشت ها on شنبه, سپتامبر 26, 2009 | 22 Comments »
همیشه فکر می کردم، فقط منم!
فقط منم که عاشق مردایی هستم که یه ذره عوضین!
بعد چون فکر می کردم این انحراف ننگین (!) مختص به خودمه، صدام درنمیومد!
اما بزرگتر که شدم، دیدم که نه خیر! اصولاً شخصیت مردهایی که یه بند دارن شخصیت بقیه رو خرد می کنن و حال ملت رو می گیرن، کلاً [...]
خاک آشنا… خانه آشنا…
Posted in خاطرات on شنبه, سپتامبر 19, 2009 | 11 Comments »
قبل از هر چیز بگم که ایده این پست، از یک عدد پرستوی سفید دزدیده شده!
شب من، شب نمی شه….!
Posted in خاطرات on یکشنبه, سپتامبر 13, 2009 | 21 Comments »
فکر کن!! از کجا این شعر مزخرف یادم اومد که بذارم تیتر مطلب؟! اصلاً ربطش چیه؟!
.
.
جای همگی خالی! دیشب عجب شبی بود! اولش که گفتم نمی رم کلیوم! هم تب داشتم، هم سرفه می کردم در حد چـــــــــــــــــــــی! هم صدام شده بود شکل جوجه خروس! زنگ زدم از مادرشوهر عذرخواهی کنم که نمی رم، اما [...]
!For, After, Up
Posted in خاطرات on دوشنبه, آگوست 24, 2009 | 14 Comments »
آدم وقتی خودش مشغول ترجمه می شه، به ترجمه های بقیه هم خیلی دقت می کنه… من از زمان دانشجویی ترجمه رو شروع کردم.. اول با مطالب تخصصی و مقالات مختلف برای تحقیق های دانشگاه.. و بعدش هم ترجمه داستان های کوتاه و زیرنویس فیلم ها و جدیداً هم که سریال…
از اونجایی که من توی [...]
یک قدم دیگه تا آینده…
Posted in خاطرات, روزنوشت ها on شنبه, آگوست 22, 2009 | 11 Comments »
من زندگی رو زیاد دوست ندارم! کلاً زیاد حالم رو می گیره… اما یه وقتایی هم هست که یه حال اساسی به آدم می ده و اون حالگیری های گذشته رو از یادش می بره… این آخر هفته ای که گذشت، از همون لحظاتی بود که زندگی رو دوست داشتم…
عروسی بودیم… باز هم یکی از [...]
…So Close, No Matter How Far
Posted in خاطرات, روزنوشت ها on چهار شنبه, آگوست 12, 2009 | 17 Comments »
گریه دو جور داره…
یه مدلش همون گریه عادیه که از شدت غم و اندوه (یا در مواردی از شدت شادی) اشک می ریزی و همه اعضای بدنت هم باهات توی گریه کردن همراه هستن…
اما یه مدل هم هست که انگار دونه ها درشت و داغ اشک، از ته ته قلبت بیرون میاد و روی چهره [...]
طعمِ گسِ نوجوانی…
Posted in خاطرات on شنبه, جولای 11, 2009 | 12 Comments »
ده سال پیش، توی آخرین روزهای سال تحصیلی 77-78 یه عده دخترنوجوون، به سبک فیلم «ضیافت» مسعود کیمیایی، قراری با هم گذاشتن…
قرار بر این شد که روز 24 تیرماه سال 1388 (که فکر می کردن خیلی خیلی دوره) در روز تولد یکیشون، دور هم جمع بشن… این قرار رو توی یه دفترچه پر از خاطره [...]
آینه ها…
Posted in خاطرات on چهار شنبه, جولای 1, 2009 | 7 Comments »
من یه عادتی دارم.. نمی دونم خوبه یا بده! ولی بدون شک ناشی از حساسیت بی اندازه ام نسبت به سر و شکلمه!
اون هم اینه که از جلوی هر شیئی که خاصیت آینه ای داشته باشه، رد بشم، باید خودم رو توش نگاه کنم!!! حالا می خواد شیشه رفلکس در یه خونه باشه، می خواد [...]
موشول اینا کوجائن؟!!
Posted in خاطرات on شنبه, ژوئن 27, 2009 | 11 Comments »
سلام!
برگشتم… کلی انرژی دارم… اینقدر که جرات ندارم برم تو اینترنت بگردم و حرفای ناراحت کننده رو بخونم! این یه هفته اینقدر بهم خوش گذشته و آرامش داشتم که حد نداره!!
جزیره
کیش رو همیشه دوست داشتم… خیلی زیاد هم دوست داشتم… نه به خاطر اون چیزایی که همه می گن… بلکه فقط به خاطر آرامشش… به [...]
