همیشه برام سوال بود که که چرا می گن زیاد پنیر بخوری، خر می شی! چون خودم عاشق انواع پنیرم، اعم از تبریزی، خامه ای، فتا، سفید و الخ!
مادربزرگم یه بار گفت: اون قدیم، مردمی که وضع مالی خوبی نداشتن تعدادشون کم نبود! بچه های قدیم هم که مثل ماها نبودن. صبح پاشن یه [...]
Archive for the ‘روزنوشت ها’ Category
من خر می شوم، تو خر می شوی، ما خر می شویم!
Posted in روزنوشت ها on پنجشنبه, نوامبر 12, 2009 | 13 Comments »
روزی، روزگاری، اتوبوس!
Posted in روزنوشت ها on چهار شنبه, نوامبر 11, 2009 | 15 Comments »
اول- از اونجا که ما جزو مرفهین بی درد طبقه بندی می شیم، صبح به صبح، بابامون با سلام و صلوات سوار ماشین شخصی می کندمون، خودش میاره سرکار، بعد هم عصر دوتایی باهم، خیلی شیک برمیگردیم خونه
دوم- خاله من، که همسن خودمه، توی شرکت همکارمه… مسیر خونه شون تا شرکت خیلی راحته… یه ذره [...]
!No Response To Paging
Posted in روزنوشت ها on سه شنبه, نوامبر 10, 2009 | 24 Comments »
چه مرگم شده! به گمونم آلزایمر گرفتم!
صبح که دارم تو راه میام سرکار، با خودم کلی فکر می کنم، وقایع روزای قبل رو کنار هم میذارم و یهو از توش به یه سوژه توپ برمیخورم… اما همچین که می شینم پشت میز و صفحه «مطلب جدید» رو باز می کنم، یادم می ره چی می [...]
برای یک دوست… باشد که شاد باشد…
Posted in روزنوشت ها on دوشنبه, نوامبر 9, 2009 | 19 Comments »
درست یادم نیست از کی می شناسمش!
وقتی اولین بار مستقیماً باهاش صحبت می کردم، جدی بود و کمی تند… سرد بود و در عین حال که نمی خواست باهام حرف بزنه، چیزایی بهم گفت که به گفته خودش به هیچکس نگفته بود!
حرفای زیادی زدیم… و من هم اون موقع وضع روحی مناسبی نداشتم…
شده بودیم مثل [...]
پراکنده از همه جا…
Posted in روزنوشت ها on شنبه, نوامبر 7, 2009 | 19 Comments »
دیروز تولد یکی از دوستای عزیزم بود… (البته این دوست عزیز، دختر دائی همسر خانواده هم هست!) فکر کنم شد 33 سالش… ولی نگاش کنی می گی خیلی داشه باشه، 26-27 سال! من که می گم ار مزایای ازدواج نکردنه که اینقدر خوب مونده
.
.
امسال اسفند که بیاد، 25 سالم تموم می شه… یعنی [...]
…Glowing Dim as an Ember
Posted in Daily Music, روزنوشت ها on پنجشنبه, نوامبر 5, 2009 | 8 Comments »
کودکی خیلی شیرینه… ساده و راحت… آزاد از هر قید و بندی و رها از هر دلتنگی و سیاهی…
اما رفتن کودکی خیلی تلخه… می ره و خاطراتی رو که خیلی ازشون لذت بردی، با خودش می بره… ذهن رشد می کنه و پروار می شه و بال و پر می گیره و به پرواز درمیاد… [...]
مجازی یا واقعی…. مسئله این است!
Posted in روزنوشت ها on چهار شنبه, نوامبر 4, 2009 | 27 Comments »
چند سال پیشا، با یه سری دوستایی آشنا شدم که برای خودشون یه گروه یاهو داشتن برای طرفداری از حسام نواب صفوی! سردسته شون نیکو بود… یه آشنای دور و قدیمی که پیدا شدن خودش و خواهرش -یگانه- خیلی برام جالب بود!
گروه جالبی بود! اصلاً کسی به اصل مطلب کاری نداشت و ایمیل هاشون فقط [...]
Posted in روزنوشت ها on سه شنبه, نوامبر 3, 2009 | 11 Comments »
دیگه فکر کنم خواجه حافظ شیرازی هم می دونه که هدی، از آقایون به ظاهر عوضی خوشش میاد!
اما امروز یه چیز باحال متوجه شدم… خودم هم دارم می شم مثل این شخصیت ها!!!!!
البته معنیش این نیست که بگم مفاهیم ضدارزش خوبن و ارزش ها بدن… نه! بلکه عمیقاً معتقدم این چیزایی که آدما ادعا می [...]
گرگیجه نامه!
Posted in روزنوشت ها on دوشنبه, نوامبر 2, 2009 | 20 Comments »
زبان انگلیسی خیلی قشنگه! با اینکه زبان فارسی رو خیلی دوست دارم و بعنوان یه فارسی زبان، وقتی صحبت ادبیات می شه، هیچی رو جز فارسی دوست ندارم، اما باید اعتراف کنم، برای صحبت کردن روزمره، هیچ زبانی به قشنگی انگلیسی نیست!
یکی از قابلیت های این زبان که من عاشقش هستم، اینه که هر کلمه [...]
غرغر غیر رسمی!
Posted in روزنوشت ها on شنبه, اکتبر 31, 2009 | 22 Comments »
1- یکی دو روزه همکارم رفته مرخصی و کارم توی شرکت خیلی زیاد شده!
بعد از اونطرف، باید دو تا اپیزود -یه هاوس، یه نامبرز- ترجمه می کردم که با هزار زحمت اولی رو ردیف کردم و توی دومی عین خر اندر گل موندم!! بسسسسسسکه سخته!!! این FBIئی ها می میرن آخه مثل انسان حرف بزنن؟! [...]
