Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

…Glowing Dim as an Ember

کودکی خیلی شیرینه… ساده و راحت… آزاد از هر قید و بندی و رها از هر دلتنگی و سیاهی…
اما رفتن کودکی خیلی تلخه… می ره و خاطراتی رو که خیلی ازشون لذت بردی، با خودش می بره… ذهن رشد می کنه و پروار می شه و بال و پر می گیره و به پرواز درمیاد… و برای این پرواز، انگار باید سنگینی بارش رو کم کنه… یکی یکی کودکی های ساده و بی ضررش رو دور می ریزه و پر می شه از بزرگی.. پر می شه از شر و شور لحظه ای و تلخی و سردی و تنهایی ای که دور خودش می تنه…
اما همیشه و همیشه… توی اعماق این ذهن خسته و درگیر، یه نور گنگ و کوچیک می درخشه…
از سادگی و بی آلایشی و شیرینی کودکی… Glowing dim as an ember…

هر بار این ترانه رو گوش می دم، سرشار می شم از اون احساس کودکی و خاطرات دوری که هنوز هم که هنوزه، درخشان ترین خاطراتم هستن… رها و آزاد و دوست داشتنی…

دانلود ترانه Once upon a December

متن ترانه در ادامه مطلب
به خواندن ادامه دهید »

مجازی یا واقعی…. مسئله این است!

چند سال پیشا، با یه سری دوستایی آشنا شدم که برای خودشون یه گروه یاهو داشتن برای طرفداری از حسام نواب صفوی! سردسته شون نیکو بود… یه آشنای دور و قدیمی که پیدا شدن خودش و خواهرش -یگانه- خیلی برام جالب بود!
گروه جالبی بود! اصلاً کسی به اصل مطلب کاری نداشت و ایمیل هاشون فقط پر از خوش و بش و قربونت برم، فدات بشم بود! هر از چندگاهی هم نیکو از حسام یه سری عکس می گرفت مثلاً از بچگی هاش و اینا، اسکن می کرد میذاشت توی گروه! (راستی تا یادمه بگم پدر حسام نواب صفوی فوت کرد! ما بهش می گفتیم سید احمد!! وکیل خوبی بود و یه آدم جدی و دوست داشتنی… خدا رحمتش کنه!)
یه روز این بر و بچه ها تصمیم گرفتن همدیگه رو ببینن… قرارمون هم شد یه کافی شاپ توی مرکز خرید ونک! 
رفتیم و همدیگه رو دیدیم… به آدمای جالبی برخوردیم.. یکیش سحر عصرآزاد بود که یه منتقد خوبه و توی مجله  فیلم نگار می نویسه… یا بهناز که هنوز هم توی دنیای اینترنت گاهی سراغی از هم می گیریم… یا لیلا، که پایه گذار اصلی این قرار بود و تازه عمل پیوند کلیه انجام داده بود و تحت تاثیر عوارضش بود (و اصلاً به خاطر اون، به جای کوه، توی شهر قرار گذاشتیم!)
یادش بخیر… روز خوبی بود… چند تایی هم عکس یادگاری گرفتیم و بعداً برای گروه ایمیل کردیم… 
اما همون بود… بعدش تموم شد… بعد هم من کلاً از گروهش اومدم بیرون، چون نه طرفدار این آقا بودم، نه دیگه حوصله صحبت های تکراری رو داشتم…
.
.
چند وقت پیش، توی سایت صحبت از راه اندازی یه پیک نیک شد که بچه ها با هم آشنا بشن… من هم ازش استقبال کردم، چون دو سه نفر از بچه ها بودن که جداً دلم می خواست ببینمشون… اما بعدش مسئله ای پیش اومد و پیک نیک با وجود کلی صحبت و هماهنگی، لغو شد
اما بین بچه های خودمونی تر سایت صحبتش بود که خودمون بریم بیرون… من منتظر بودم تکلیفم معلوم بشه که اصلاً اون موقع اینجا هستم یا نه، چون یه سفر کاری در پیش داشتم… ولی بعدش که فکر کردم، دیدم اصلاً همون بهتر! دلم نمی خواد برم!!
دوست ندارم آدمایی که برام تا الان یه سری دوست خوب مجازی بودن، بشن آدمای معمولی واقعی!

من آدمی هستم که خیلی سخت با کسی دوست می شم… مثلاً همین الان فقط یه دوست خیلی صمیمی دارم و 2-3 تا دوست یه کم کمتر صمیمی که از دانشگاه برام موندن… کلاً در ایجاد رابطه با آدما، خیلی سخت گیرم! واسه همین می ترسم همون اتفاقی که توی گروه قدیمی برام افتاد، اینجا هم بیفته! یعنی این آدما رو ببینم و بفهمم که طبق معیارهای سخت گیرانه من، دوستای خوبی برام نیستن! نه که اونا خوب نباشن… بلکه با من جور نیستن! و این بدون شک توی رابطه مجازیم باهاشون هم تاثیر میذاره
واسه همین، همین الانش هم مثل بقیه که خیلی با هم صمیمی شدن، نه شماره موبایلی رد و بدل کردم، نه گپ و گفت خارج از محیط سایتی باهاشون داشتم (البته استثناهایی هم بودن… افرادی مثل این یکی میلاد و اون یکی میلاد (!) که واقعاً از همون صحبت های کوتاه هم، باهاشون لذت می برم! یا مثلاً سینا که شماره موبایلم رو برای مواقع ضروری داره… یا مهسا که به خاطر مسئله زیرنویس ها با هم اس ام اسی گاهی در تماسیم) اما حتی این استثناها هم خوشبختانه اونقدر محدوده که برام نگران کننده نیست…
حتی خوب که فکر می کنم می بینم دلیل اینکه به جشن پرشین بلاگ نرفتم هم، همینه!!
.
.
اگر کوچکترین شکی هم برای شرکت توی این جمع دوستانه داشتم، با مشخص شدن روزش منتفی شد! چون جمعه ها روزیه که من ترجیح می دم کنار خانواده ام باشم و بعد از یه هفته، یه دل سیر ببینمشون! اگر بیرون هم می ریم با هم بریم… که این بیرون، اکثراً فرحزاده و هوای خوشی و کبابی و گردش و قدم زدنی و بگو بخندی و یه عالمه انرژی!
.
.
به نظر من، دوستای مجازی باید همون مجازی بمونن!
با اینکه با جلو رفتن زمان، فاصله این دنیای مجازی و واقعی داره کم و کمتر می شه، اما من ترجیح می دم توی این یه مورد، با زمان جلو نرم…
چون دوستای دنیای واقعی هم حتی که با شناخت باهاشون دوست می شی و با شناخت جلو میرید و صمیمی می شید، باز هم یهو چنان تو زرد از آب درمیان که اشکت رو درمیاره!
توهین به بچه هایی که اینجا منو می شناسن نباشه، ولی در این یه مورد، من ترجیح می دم ریسک نکنم!!

دیگه فکر کنم خواجه حافظ شیرازی هم می دونه که هدی، از آقایون به ظاهر عوضی خوشش میاد!
اما امروز یه چیز باحال متوجه شدم… خودم هم دارم می شم مثل این شخصیت ها!!!!!

البته معنیش این نیست که بگم مفاهیم ضدارزش خوبن و ارزش ها بدن… نه! بلکه عمیقاً معتقدم این چیزایی که آدما ادعا می کنن براشون ارزشه، در واقع نیست!
اونی که ادعاش می شه از همه باوجدان تره، آب نمی بینه… وگرنه به موقعش چنان برای منافع خودش می تونه دیگران رو له کنه که آدم شوکه می شه…
آدمایی که توی شرافت شریفشون (!) چنان غوطه ور شدن که غیر از خودشون هیچکس براشون واقعی نیست!
هرزه هایی که خطاهای کوچیک افراد رو چنان توی بوق و کرنا می کنن که هرزگی خودشون از دید بقیه پنهان بشه 
همه آدما از دیدشون پر از ایرادن و خودشون پاک و منزه!
هرکس که برای حفظ منافع شخصیش عملی مرتکب بشه، مجرمه، به جز خودشون!
و در کمال وقاحت، ادعاشون هم گوش فلک رو کر کرده که چرا فلانی اینکارو کرد… اگر من بودم، خودمو فدا میکردم که دنیای پاکمون، لکه دار نشه! 
و از همه جالب تر اینه که هر جای دنیا بری این جور آدما هست، اما توی مملکت اسلامی خودمون از همه جا وضع بدتره! 

من هرگز ادعای خوب بودن نداشتم… ادعای پاک بودن نداشتم… اما همه سعی ام رو کردم که خوب باشم، خطا نکنم، انسان باشم…
برای انسان بودن هم چارچوب دارم… یکی از مهمترین و اولین معیارهام هم تلاش برای دروغ نگفتنه!
این افراد همه کاری می کنن… همه جور خطایی ازشون سر می زنه… بعد با یه دروغ، خودشون رو می برن تا عرش و دیگران رو نابود می کنن! 

این فرزندان پیغمبر، که بوی گند کثافت کاریهاشون، دروغ هاشون، دنیا رو برداشته
ازشون متنفرم
هر جا هم بهشون بربخورم بی رودرواسی باهاشون حرف می زنم
دروغ های کثیفشون رو می کوبم توی صورتشون…
مهم نیست ظاهر من می شه ضدارزش و بی ادب و نقض آداب معاشرت!
مهم اینه که اینا فکر نکنن همه احمقن و می شه با ظاهرسازی سرشون رو شیره مالید و با ظاهر پیغمبرگونه شون، دنیا رو به گند بکشن!

گرگیجه نامه!

زبان انگلیسی خیلی قشنگه! با اینکه زبان فارسی رو خیلی دوست دارم و بعنوان یه فارسی زبان، وقتی صحبت ادبیات می شه، هیچی رو جز فارسی دوست ندارم، اما باید اعتراف کنم، برای صحبت کردن روزمره، هیچ زبانی به قشنگی انگلیسی نیست!
یکی از قابلیت های این زبان که من عاشقش هستم، اینه که هر کلمه یا عبارتی رو می شه بعنوان فعل ازش استفاده کرد (البته توی صحبت عامیانه، نه ادبی) و حتی بعضی از این کلمات اینقدر توی مکالمات جا می افتن که رسماً می شن فعل! مثال بارزش عبارت آشنائیه که حتماً از گوشه و کنار شنیدینش: You can goole it… به این معنی که می تونی توی گوگل دنبالش بگردی… 
اما این تکنیک (!) مزه اش به اینه که کلمات چرت و پرت رو به عنوان فعل استفاده کنی… مثلاً توی این قسمت آخر سوپرنچرال -که اصلاً چنگی بدل نمی زد!- یه جاش دین می گه: …And benjamin button me back… که منظورش این بوده که سن منو کم کنید… یعنی بنجامین باتن اینجا می شه فعل! 
کلاً انگلیسی زبانیه که از این قابلیت های فضایی (!) زیاد داره…
.
.
(اسمایلی جابجا شدن توی صندلی و گرفتن یه ژست متفاوت با ژست قبلی صحبت!)
.
.
یه زمانی که این وبلاگ رو باز کرده بودم، فقط میخواستم ازخودم بنویسم… برام حکم یه دفتر خاطرات الکترونیکی رو داشت… برای ثبت لحظاتی از زندگیم که دوستشون داشتم، یا برام جالب بود، یا برام مهم بود… اما حس می کنم هر چی جلوتر می رم، توانایی صحبت از خودم رو از دست می دم… تا بحال بهش دقت نکرده بودم، اما وقتی توی پست پیش یه نقطه ای برام نوشت: «خیلی خوشحالم که باز از خودت نوشتی» یهو انگار یه چیزی کوبیده شد توی مغز سرم!
انگار یهو یادم افتاد اینجا چی بوده و چی شده… ذهنم اینقدر آشفته است و اینقدر از این شاخه به اون شاخه می پره که انگار اصلاً فرصتی برای خودم بودن، پیدا نمی کنم! همیشه در حال نقش بازی کردن هستم… یه لحظه می رم تو قالب یه فیلم بین (!) حرفه ای، یه لحظه می شم مترجم! یه لحظه می شم مدیر، یه لحظه می شم مدیر فنی! یه لحظه می شم یه همسر عاصی، یه لحظه می شم یه دختر خسته و آروم!… و وسط این جرقه های لحظه به لحظه، خود واقعیم رو گم کردم!
توی معدود لحظاتی هم که می شم «هدی» اینقدر از دیدن خود وافعیِ جدیدم وحشت زده می شم که ترجیح می دم سریع و سیر فراموشش کنم و برم توی یه نقش جدید، توی یه سناریوی جدید! گاهی فکر می کنم، شدم یه آدم چند شخصیتی… و گاهی با وحشت متوجه می شم که هر کدوم از این شخصیت ها حتی اسم متفاوتی داره!! یهو به خودم میام می بینم یه وبلاگ جدید باز کردم، با یه اسم جدید و با کاراکتری که اصلاً نمی شناسمش و ربطی به زندگی من نداره!! بعد به خودم می گم کدومش واقعیه؟ این «من» یا اون «من»؟ اینو ادامه بدم یا اونو؟!…

می دونی چیه؟ جداً فکر می کنم بد نباشه به یه روانشناس مراجعه کنم… شما یه خوبشو سراغ ندارید؟! جدی ها! اگر می شناسید بهم معرفیش کنید… قبل از اینکه بین اینهمه شخصیت های جور واجورم گم بشم…

غرغر غیر رسمی!

1- یکی دو روزه همکارم رفته مرخصی و کارم توی شرکت خیلی زیاد شده!
بعد از اونطرف، باید دو تا اپیزود -یه هاوس، یه نامبرز- ترجمه می کردم که با هزار زحمت اولی رو ردیف کردم و توی دومی عین خر اندر گل موندم!! بسسسسسسکه سخته!!! این FBIئی ها می میرن آخه مثل انسان حرف بزنن؟! همه اش باید همه چی رو با مثال و استعاره بگن؟! والا!! اپیزودش هم یه ذره پیچیده میچیده است! اون چارلی ورپریده هم که یه جوری از این معادلات و حساب کتابا حرف می زنه انگار که دیگه هیچ حرف دیگه ای تو دنیا وجود نداره! خلاصه که همون عبارت خر در گل از همه چیز برای اوضاع حال حاضرم، گویاتره!
.
.
2- بهم ثابت شد از خیلی مسائل نباید اینجا حرف زد!
از توضیح بیشتر معذوریم! حوصله بحث مجدد ندارم!!
.
.
3- من عاششششق این اسمایلیه شدم!! یعنی عاششششششششششششقا!!! فقط تماشا کن قیافه اش رو!!!!!

نتایج اولیه!

خواننده های وبلاگ من، یه جامعه آماری محدود و کوچیک هستن.. اما وقتی همین جامعه آماری محدود رو آزمایش می کنم، نتایج خیلی جالبی بهم می ده… بحث پست قبل یکی از این مطالب بود….

پیش خودم گفتم، دخترا که عکس العملشون نسبت به چنین مبحثی مشخصه، بذار ببینم پسرا چی می گن! و تقریباً همین بود… دخترا اصل مطلب رو گرفتن و در موردش صحبت کردن.. اما عکس العمل آقایون رو فقط با یه جمله می تونم توجیه کنم: «رطب خورده، منع رطب چون کند؟»
فکر نمی کنم پسری وجود داشته باشه که تا بحال -به شوخی یا جدی- از این بلاها سر دخترا نیاورده باشه! (لطف کنید تفسیر و توجیه نکنید که دخترا هم گاهی بعله… صحبت من سر پسراست و بقول اهل منطق: اثبات شیء، نفی ما ادا نمی کند!)
از بین خواننده های وبلاگ من که می تونم بگم بیشترشون پسرا هستن، اکثرشون ترجیح دادن اصلاً موضوع اصلی صحبت من رو ندیده بگیرن و یا به ترتیب زمانی اول پست گیر بدن (که شاید تنها نقطه پست بود که توش هیچ هدف خاصی نبود و برام اهمیت نداشت) یا برن سراغ معقوله ای که مهارتشون در اونجا، بدلیل ندیدن آب، پرورش پیدا نکرده بوده!!! «مدیریت»… و جالب ترش اینه که از بین خواننده ها، اون دو تایی که خودشون مدیر چنین مجموعه ای هستن -سینا و یاشار- دقیقاً به اصل مطلب پرداختن و به جرات می تونم بگم سینا تنها کسی بود که دقیقاً فهمید چی گفتم!

اصلاً قبول نمی کنم که این گیر دادن به «نقض حریم خصوصی» بدلیل وجدان قلنبه شده آقایون بوده… چون اگر بنا به وجدان داشتن بود، اصل مطلب من، خیلی وجدان دردآور تر (!) بود! چونکه اقلاً اون افرادی که توی سایت ما عضو هستن و از مشکلات عجیب و غریب و ریز و درشتمون خبر دارن، نباید براشون سوال باشه که من چرا مجبورم هر از چندگاهی به صورت رندوم، بعضی نامه های افراد -علی الخصوص تازه واردها- رو چک کنم…

اما این بحث، جدا از همه اینها، یه نکته مثبت داشت و اون این بود که چند تا از خانومای سایت برام نامه خصوصی زدن و چنین مسئله ای رو مطرح کردن! من بهشون نگفتم آیا دقیقاً خودشون یکی از اون افراد هستن یا نه… ولی همون توصیه ای رو بهشون کردم که به همه دوستام می کنم… «از پشت اینترنت به هیچ کس اعتماد نکن!»

فرهنگ اینترنت سواری!

اینترنت واقعاً یه موج بود که یهو اومد و خیلی ها رو با خودش برد!

یه مدت هر کی رو می دیدی چت باز بود و می تونست با سرعت 10000000 کلمه در ثانیه، فینگلیش تایپ کنه و در آن واحد با 6 تا جنس مخالف چت کنه، بدون اینکه یکیشون هم بفهمه! 

یه مدت بعد، شبکه های اجتماعی مد شد… Orkut و Gazzag و My Space و خیلی های دیگه که یکی بعد از دیگری فیل تر می شدن! اما ملت غیور ایران، به هیچ وجه کم نمی آوردن و باز یه سایت جدید و یه عکس مکش مرگ مای جدید و دوستای جدید و قربونت برم های جدید و….

بعد از شبکه های اجتماعی، وبلاگ مد شد! دیگه هر کی از ننه اش قهر می کرد، می رفت یه وبلاگ می زد و یه عالمه قلب از در و دیوارش آویزون می کرد و شعرهای فروغ فرخزاد و فریدون مشیری رو می نوشت و با آه و ناله، از عشق نافرجامش دادِ سخن می داد و چار تا مثل خودش هم میومدن براش کامنت میذاشتن و ابراز همدردی می کردن!!

اما ظاهراً کم کم همه اینا از مد افتاده و عضو شدن توی انجمن های اینترنتی داره میاد روی بورس!
آدم وقتی مدیر یه چنین مجموعه ای باشه و از بالا به روابط جاری بین اعضا نگاه کنه، تازه می فهمه اینترنت عجب باغ وحشیه!!! یعنی واقعاً کلمه ای بهتر از این برای توصیفش نیست! تو این محیط هیشکی به هیشکی نیست… تو در آن واحد می تونی 10 نفر باشی و با 10 نفر هم دوست باشی و هیچ کدوم هم نفهمن و همه شون هم عاشقت بشن!! نه کسی سر قرار مچت رو با رقیب (!) می گیره، نه نیاز داری وقتی می خوای بری سر قرار، تیپ بزنی و یه ساعت به خودت برسی
در ساده ترین حالت، یه کامپیوتر می خواد و یه کارت اینترنت تا وارد دنیایی بشی که به قدر آدم های هفت خطش، آدمای سر و ساده هم توش وجود داره که این ساده ها، اکثراً دخترن!!

چند وقتیه توی سایتمون یه پسره عضو شده، که خیلی تیریپ رفاقت و مهربونی با دخترا برداشته… یه وقت که برای مسائل خاص توی نامه های انجمن می گردم، نامه هاش رو می بینم… یعنی در اکثر موارد، از 10 تا نامه اصلی روی صفحه، 8 تاش مال ایشونه و توی این 8 تا نامه، برای 5 نفر مختلف پیغام و پسغام عاشقانه فرستاده! قرار یاهو مسنجر گذاشته، قربون صدقه شون رفته… به یکی می گه خواهرمی، به اون یکی می گه بهترین دوست زندگیم هستی، به یکی دیگه شون می گه بهت یه احساس خاصی دارم که تا حالا تجربه نکردم، به نفر بعدی می گه کم کم داره ازت خیلی خوشم میاد! خلاصه که دون ژوانیه برای خودش!!

راستش یه چیزی اون ته مه های وجدانم قلقلکش میاد که برم به این دخترا بگم چی به چیه! اما از یه طرف می گم دختری که اینقدر احمقه که توی دنیای مجازی اینطوری به یه نفر اعتماد می کنه و اجازه می ده احساسات خامش درباره این آدم شکل بگیره، هر چی سرش بیاد حقشه!

می دونم که یه سری از بچه های انجمن اینجا رو می خونن… واسه همین توضیحی درباره این آقا و طرفای مونثش نمی دم… ولی اگر اومدی و اینجا رو خوندی و یادت اومد که یه عاشق دلخسته توی سایت داری، یه کم بیشتر فکر کن… شاید اون دلباخته فلک زده، همین دون ژوان پدرسوخته باشه!

آیا آدم برای اینکه از کسی بدش بیاد نیاز به دلیل خاصی داره؟!

من همیشه با این مشکل داشتم…
یه آدمایی بودن که از همون اولین برخوردها -حتی با اینکه برخورد بدی ازشون ندیدم- ازشون بدم میومده! یعنی نه یه ذره یه خرده ها!! خیــــــــــــلی!!
توی دنیای مجازی اینجور آدما بیشترن… افرادی که شاید به ظاهر خیلی هم خوب و مهربون باشن، اما زمان به من ثابت کرده آدمای مزخرفی هستن و توی اون احساس اولیه ام، اشتباه نکردم!
نمی دونم اون احساس اولیه از کجا میاد… اما می دونم تا حالا خطا نکرده… و چیزی که ناراحت کننده است اینه که اینروزا این احساس رو درباره آدمای خیلی بیشتری دارم! و باز هم دونه دونه داره بهم ثابت می شه که حق با احساسم بوده…

جداً تعداد آدمای مزخرف دنیا داره زیاد می شه یا اینکه همون یه تعداد اندکی هم که هستن، همه دارن می خورن به تور من؟!! 

Pretty Ugly People

تبلیغش رو توی ماهواره دیده بودم… یه عده آدم سرخوشِ ملنگ که به افتخار لاغر شدن دوستشون دارن می رن کوهنوردی!
با خودم گفتم، یه کمدی معمولیه دیگه… برای سرگرم شدن بد نیست… 
دانلودش کردم… دیدمش… و خوشم اومد!
فیلم برخلاف ادعای سایت imdb از نظر من، اصلاً کمدی نیست!! اصلاً هم موضوع بیخودی نداره! توی پوسترش هم یه 6-7 تایی جایزه از جشنواره کن رو نوشته که من حوصله نداشتم بخونم ببینم چیه! :mrgreen:
در کل، یه فیلمه که تو قالب یه سفر کوهنوردی، خانواده ها رو، دوستی ها رو و روابط آدما رو به چالش می کشونه…
البته شکی نیست که می تونست بهتر باشه… می تونست بازیگرای بهتری داشته باشه، می تونست مفصل تر بپردازه به مشکلات افراد… اما شاید به دلیل تعدد کاراکترها، نویسنده نرسیده به همه شون اونطور که باید، برسه…
مثلاً کاراکتر جورج تا آخرش هم توی یه هاله ای از گنگی قرار داشت… اما در عوض یه کاراکتری مثل بکی (که یکی از خوشگل ترین زنهای چاقی بود که تا حالا دیده بودم!!)، خیلی خوب پرداخته شده بود… یا اون زن سیاه پوسته… یا شخصیت خود نقش اول فیلم… 
من که خوشم اومد… شاید شما هم خوشتون بیاد :)  

و دوباره iLost

بدون شک می تونم بگم این شماره مجله iLOST از خیلی از مجله های حرفه ای که روی دکه روزنامه فروشی ها می بینید، بهتر شده!
یه مجله عالی و تخصصی درباره سریال های تلویزیونی، با تمرکز روی سریال لاست… 
خودم که عاشقش شدم :* 

دیدنش رو از دست ندید! 

دانلـــــــود از اینجـــــــــا

« Newer Posts - نوشته‌های قدیمی‌تر »